میرحسین موسوی

 
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

وبلاگ داستان کوتاه

 

۩ دوستان ۩  داستانها ۩  لينکستان ۩ طراح  ۩

 

مطالب اخیر


ویژه انتخابات

 کاوشگران راهکار نوین
 مریم گلی
 میر حسین
 نسل فیروزه ای

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
[متن کامل شعر]



 بی تو مهتاب شبی

Free Web Counter

دوستان

پسری با کفش های کتانی
میانبرهای سی ثانیه ای
حرف هایی برای گفتن
بانـوی اردیـبهشـت
داستانک چـوبی
همشهری کـاوه
خرچنگ مردابی
حقیقت زیبایی
Dismember
گور و گهواره
دومانلی تبریز
نقطه ته خط
بابک نادعلی
تنهاترین تنها
آبی آرام بلند
زبان سینـما
اشک مهتاب
تکه گمشده
قطره باران
جاداستانی
دلتنگی هام
 مژگان بانو
نفرین نامه
میم نوشت
 خاله ریـزه
 عمو مـجید
خشت زن
مریم گلی
مینی ژوپ
آبان دخت
داستانگو
پاییز آبی
ماهزاده
کومچولو
سپینود
مریم آ
اکسـیـر
انگوری
مجهول
ساناز
نارنج
شیبا
مرتیا
ثریا
صبا

سایت

دکتر الهی قمشه ای
وحید هاشمیان
آی آی کـتـاب
پارس فوتبال
هفت سنگ
 کاپـوچینـو
شـرقیان
آریا آرزم
کتابلاگ
قـابیل
الیشا
فروغ
شرح


داستانها

خاطرات پیرمرد 1و2و3و4
تو منو دیونه می کنی
چراغ نئون قرمز رنگ
سین مثل سهراب
اصلاحات مخفی
خفن شدن 1و2
ضربه آخر1و 2
بهشت غریب
عشق فوتبال
صبح روز عید
فقط 70 دلار
مهمانی آخر
جعبه سیاه
ماهی گلی
یک رنگی
حاجی آقا
عزاداری
18 تیر
کنکور
25TH
مترو
آرزو

دیگر نوشته ها

صد و یکمین سال تولد هدایت
زندگی نامه دکتر محمد مصدق
زندگی نامه فریدون مشیری
شب شعر: شمس لنگرودی
ستاره آسمان موسـيقی 
شعر نو یا کلاسیک؟1و2
نظر سنجی بد است
هجوم به دانشگاه
نمی خواهم بمیرم
کوچه مشیری
زلـزلـه بم


آرشیو

 

لينکستان

New Page 1

توجه: مسئوليت محتوی لینک ها بر عهده وبمستر آن می باشد


 

25TH


داستان کوتاه

چند سالی از آخرین دیدارمان گذشته بود. حساب روز و ماه از دستم رفته بود. برعکس اون سالها که حتی فاصله دیدارمان به ساعت هم یادم می ماند. فقط می دانستم نزدیک هفت سال از آن موقع گذشته است. از اینکه چه عکس العملی خواهد داشت دلشوره عجیبی داشتم. هیچ وقت اینقدر از او دور نبودم که نتوانم احساسش را درک کنم. از مدتها تصمیم گرفته بودم حرفم را به گوشش برسانم. درست از هیجده ماه پیش که شوهرش فوت کرد، تا اینکه دیروز غروب دل را به دریا زدم. خیلی اصرار کردم تا قبول کند حرفهایم را بشنود. دلم می خواست جایی جز محل کارش ببینمش اما قبول نکرد.

فاصله زیادی تا محل کارش نداشتم. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. همیشه اینگونه بودم. اون وقت ها که به زعم خودم عاشقش بودم هیچ وقت نتوانستم علاقه ام را ابراز کنم. شاید می ترسیدم فریاد بزنم:«فرخنده ... دوستت دارم!».

چه خوب بود دوران بچگی. آن موقع ها، فرخنده همبازی من و برادرم بود و چه راحت بودیم با هم. هر چه بزرگتر شدم احساسی همراه با شرم، نسبت به او پیدا کردم. وقتی احساسم را شناختم زود فهمیدم که خیلی دیر شده. فرخنده همین احساس مرا داشت، نسبت به برادرم.

وارد ساختمان محل کارش شدم، هیچ کس آنجا نبود. ساعت اداری انگار، تمام شده بود. آبدارچی شرکت متعجب، به اتاق فرخنده راهنمایی ام کرد و خود از شرکت خارج شد.

وارد شدم. سلام کردم و آرام نشستم. چند دقیقه ای ساکت و آرام نگاهم کرد. در چشمانش زلالی دریا و برق غروب موج می زد. نگاه نافذی داشت. خیلی شکسته شده بود و به زنی سی و چند ساله می مانست گرچه بیست و پنج بهار بیشتر به چشم ندیده بود.

آرام پرسید: «بعد این همه سال برای چی اومدی؟!!»

قطره ای اشک به وسعت دریا از گوشه چشمانش لغزید.

یک روز گرم پاییز، دو سالی از ابراز علاقه اش به سعید گذشته بود و نزدیک شش ماه بود خبری از او نداشت. می دانست سعید، همه حرفهای عاشقانه نوجوانی اش را فراموش کرده است. می دانست «واقعیت» ای که سعید از آن حرف زده بود در حال وقوع است. اما باور نمی کرد. خبر قطعی به صورت کارت دعوت عروسی به در خانه شان رسید: دو گل نوشکفته: سعید- مریم.

از آن روز زندگی روی خوش نشان نداده بود. از نظر او همه مقصر بودند. با زندگی لج کرده بود. می خواست انتقام بگیرد. از که؟! ... از خودش!

خودش هم نفهمید کی ازدواج کرد. کی بچه دار شد و کی شوهرش تصادف کرد و مرد.

به پهنای صورت اشک می ریخت.

گفتم:« بسه دیگه! خواهش می کنم ... گذشته رو فراموش کن.»

کمی آرام شد. ادامه دادم: «تا کی می خوای چله نشین عشق جوونی باشی؟!» صدام آشکارا می لرزید. خیرهبه زمین مانده بود.

دلم نمی خواست ناراحتش کنم:«تا کی می خوای خودتو عذاب بدی؟! ... بچه سعید مدرسه میره تو هنوز... » با نگاهش حرفم را برید.

ساکت ساکت بود. این خیلی اذیتم می کرد. پرسیدم:«حال دخترت چطوره؟!»

-خوبه!

داشت عصبانی ام می کرد: «من نیومدم جای سعید رو برات پر کنم. چرا متوجه نمی شی من به خاطر خودم اینجام. نه به خاطر ترحم...» انگار نمی شنید. یا شاید هم جنس حرفهایم رو می شناخت.

«من دوست دارم. می فهمی... دوست دارم...» صدایم می لرزید و اشک از چشمانم می ریخت: «هیچ وقت نتونستم بهت بگم. تو نذاشتی. با عاشق شدنت... بعد هم که سعید رفت دنبال زندگی خودش... تو منو هم تو آتش خودت سوزوندی ... »

داشتم داد می زدم: «هیچ وقت نفهمیدم ... سعید چی داشت که من نداشتم؟...»

گریه امان را برید.

پیروزمندانه نگاهم می کرد:«سعید بی وفا بود... تو هم بی وفایی!»

 

+ حسین ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۳٠

۴ در ۱


عرضم به حضورتون که … ایرانی ها هر جا باشن یکسری خصوصیات مشترک و عجیب غریب دارن، یعنی آدمای عجیبی هستیم. خدا نکنه ما ها رو جو بگیره! …حتما دیدین وقتی این ملت بزنن تو مد چیزی دیگه ول کن نیست. مثلا اینترنت و کامپیوتر: یه روزی وبلاگ مد میشه هر کی می آد یه وب میسازه و ٤ تا شعر و ... از این و اون میذاره توش و دیگه تا صد سال دیگه هم خبری ازش نمیشه. یه روز آی دی یاهو مد میشه یه روز اورکات. یه روز گیم نت...! اصلا انگار کامپیوتر و اینترنت واسه این ملت فقط معنی بازی و سرگرمی میده...میگن تو روزای اولی که اورکات راه افتاده بود نزدیک ٥٠ هزار کاربری ایرانی عضوش شدن! و حالا چهارمین رتبه کاربران این سایت به ایرانی ها اختصاص داره...

از این نمونه ها تا دلتون بخواد پیدا میشه: کنکور... دانشگاه ... کارشناسی ارشد ... **** (بی ادب!)

راستی چرا؟! ... چرا ماها منتظریم یه چیزی بشه تا بهش هجوم بیاریم؟!

-------------

این جام ملتهای افتضاح هم تموم شد. این عربا و چشم بادومی ها با هر جون کندنی بود نذاشتن بروبچ تیم ملی به آنچه لیاقت داشتن برسن... فدراسیونی ها هم که کاری ازشون بر نیومد تا جلوی انواع و اقسام حق کشی ها رو بگیرن...البته این روزنامه های مثلا خبری- ورزشی نون به نرخ روز خور، هم زحمتها کشیدن و تا توان داشتن آب به آسیاب دشمن ریختن ...به هر حال ... بروبچ تیم ملی ایران فراتر از قهرمانی آسیا بازی کردن به امید حضور پر رنگ تیم ملی در جام جهانی...

 

---------

درگذشت بازيگر توانا سينما و تلويزيون حسين پناهی رو به همه دوستداران هنر تسليت ميگم

 

--------

اين هات لينک رو ميبينين؟  چطوره؟ می پسندين اصلا؟ می خوام امکانات ديگه ای بهش اضافه کنم... اما اول بايد نظر تونو راجع بهش بدونم...يادتون نره بهم بگين چی کار کنم که قوی تر و بهتر باشه اين قسمت...

 

+ حسین ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٢٠

دیوانگان زهرا ؟؟!


آقا تا حالا خر دیدین؟! یه دونه؟! نه! منظورم یه گله بود. دیدین؟!

عرضم به حضورتون که ما به یمن وجود همسایه عزیز هر چند روز یکبار یه گله از اون اصیلش رو مشاهده می کنیم. نه اشتباه نکنید منظورم از خر ، حیوان نجیب و باربر نیست ؛ من اینجا از مضحر شریف این حیوان نجیب برای این تمثیل عذر می خوام. منظورم این دوستان برادر عزیز است یا در واقع به قول خودشون جمعیت دیوانگان حضرت زهرا (ای اون حضرت زهرا بزنه کمرتون. نتونین قد علم کنین.)

عرضم به حضورتون که این دیوانگان هر از چند گاهی که تقویم مناسبتی را اعم از شهادت ، ولادت، سرما خوردن ، مسافرت رفتن امام ، صدور فرمان مشروطیت ، روز درخت کاری! و ...را نشان می دهد، دور هم جمع شده و اصواتی عجیب بین خنده و گریه از خود به در می کنند و به سر و سینه می کوبند و در اواخر شب یک مقدار جو می گیردشان و عربده می کشند و پیرهن به تن ، یا تن به پیرهن پاره می کنند و در کل چه ها که نمی کنند...خلاصه این برنامه تا پاسی از شب ادامه می یابد و همسایگان که اشتباهاً شب را برای آرامش و آسایش برگزیده اند از صدای لطیفشان! مستفیض می شوند.

در ضمن ارائه هر گونه تذکر آیین نامه ای یا غیر آیین نامه ای به ایشان کلاً و جزئاً ، منتفی است. چرا که انگ بی دینی و لامذهبی بسی نزدیک خواهد بود.

در پایان آرزوی شفای عاجل برای این عزیزان و آرزوی ریشه کن شدن بیماری سادیسم در جامعه اسلامی مان را از خدا خواستاریم...!

----------------

عجب بازی ای بود دیروز.... یعنی به اندازه یک سال از فوتبال لذت بردم...آقا من اصلا از این کره خوشم نمی آد. حاضرم ایران 10 تا گل از مالدیو بخوره اما جلوی این کره ای ها کم نیاره ... که ایران اساساً درس عبرتی به کره ای ها داد که تا عمر دارن یادشون نره... دم همه بروبچز تیم ملی! داغ.

+ حسین ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۱٢

تو منو دیونه می کنی


داستان کوتاه

«تو منو دیونه می کنی آخر!» اینو با لحن خاصی گفتم و زود از گفته ام پشیمان شدم. با چشمان عسلی رنگش ملتمسانه نگاهم کرد. انگار که حرفی داشته باشد اما هیچ نگفت. از بس مغرور بود. می دانستم در دلش غوغایی است؛ از همان اول می دانستم که احساس دیگری نسبت به من دارد. این را بارها گفته بود: «من از تو سه سال بزرگترم.» راست میگفت اما برایم مهم نبود. می گفت «بیوه است» این هم برایم مهم نبود. می گفت «به خاطر درس است که تحویلم می گیرد وگرنه...» این هم اهمیتی نداشت. این اواخر از دوستانش شنیده بودم که باید فراموشش کنم اما نه! نمی توانستم. مدتی فکر می کردم از روی ترحم دوستش دارم اما اینگونه نبود. او را چه نیاز به ترحم من!...

سال اول که وارد دانشگاه شدم سرم به لاک خودم بود و درسم را می خواندم. و همین سر به زیر بودن انگار کار دستم داد. از سال دوم شروع شد. اینکه حلال مشکلات درسی همکلاسی هایم باشم برایم نه لذت بخش بود و نه عذاب آور. هر چند هزاران حرف گفته و نگفته پشت سرم بود. از همه شان خبر داشتم.

از میان همکلاسی ها تنها «بیتا» بود که توجهم را جلب می کرد. خیلی مغرور بود. هنوزم هست. وغرورش باعث شد بیشتر شیفته اش شوم.

«ببین سعید!... بعضی چیزا دست منو و تو نیست. ما نمی تونیم با عالم و آدم جنگ کنیم.» می دانستم چه می خواهد بگوید. حرفش را بریدم: «بسه دیگه ... هیچی نگو!» ساکت شد.روزهای آخری بود که همدیگر را می دیدیم. درس هر دومان تمام شده بود. از چهار ماه پیش لااقل ده بار یا بیشتر خواسته بودم تا از تصمیمش منصرف شود. اما بی فایده بود. می گفت «هر کداممان می رویم دنبال سرنوشت مان.» خودش هم از تصمیمش راضی نبود. اما می گفت:«هیچ راهی جز این نیست.» حق داشت.

چند بار از پدرم خواسته بودم تا با ازدواجمان موافقت کند اما انگار برای او موفقیت تنها پسرش فقط در گرو ادامه تحصیلات در فرنگ بود.

با لحن آمیخته از خشم کنار گوشش فریاد زدم:«آره ... هیچ راهی نیست جز اینکه...» دیگر نتوانستم ادامه دهم. بغضم ترکید و هق هق گریه حرفم را قطع کرد. او هم بی صدا گریه می کرد.از بس مغرور بود. با چشمان خیسم نگاهش کردم. انگار که دیگر هیچ وقت نمی بینمش. همینطور هم بود.

الان ساعت نه و بیست و پنج دقیقه است. ساعت ده برای تهران بلیط دارم. کنار ریل قطار منتظر آمدنش هستم. تا پنج دقیقه دیگر می آید... اما حیف که دیگر نمی بینمش. از ازدحام خواهد ترسید؟ فکر نکنم. اما بی صدا گریه می کند. از بس که مغرور است.

صدای هیاهوی مسافران، نور قطارهای عبوری، هشدار سوزنبان، صدای ممتد بوق قطار که از روبرو می آید... و دیگر هیچ صدایی نشنیدم. جز صدای های های گریه بیتا...!

 

 

<<<

 

در مورد اول مرداد دوستان به اندازه کافی زحمت کشیدن و حرف تازه ای نمونده که من بنویسم. فقط بعضی ها انگار بد جوری هوایی شدن. لینک

منتظر پیامهای زیباتون (در مورد داستان بالا) هستم...

 

+ حسین ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٤
 
 

 Go to top Design by hm.Ariya : 15 June 2005 ; Copyright ? 2002-2005 Sepehr61