میرحسین موسوی

 
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

وبلاگ داستان کوتاه

 

۩ دوستان ۩  داستانها ۩  لينکستان ۩ طراح  ۩

 

مطالب اخیر


ویژه انتخابات

 کاوشگران راهکار نوین
 مریم گلی
 میر حسین
 نسل فیروزه ای

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
[متن کامل شعر]



 بی تو مهتاب شبی

Free Web Counter

دوستان

پسری با کفش های کتانی
میانبرهای سی ثانیه ای
حرف هایی برای گفتن
بانـوی اردیـبهشـت
داستانک چـوبی
همشهری کـاوه
خرچنگ مردابی
حقیقت زیبایی
Dismember
گور و گهواره
دومانلی تبریز
نقطه ته خط
بابک نادعلی
تنهاترین تنها
آبی آرام بلند
زبان سینـما
اشک مهتاب
تکه گمشده
قطره باران
جاداستانی
دلتنگی هام
 مژگان بانو
نفرین نامه
میم نوشت
 خاله ریـزه
 عمو مـجید
خشت زن
مریم گلی
مینی ژوپ
آبان دخت
داستانگو
پاییز آبی
ماهزاده
کومچولو
سپینود
مریم آ
اکسـیـر
انگوری
مجهول
ساناز
نارنج
شیبا
مرتیا
ثریا
صبا

سایت

دکتر الهی قمشه ای
وحید هاشمیان
آی آی کـتـاب
پارس فوتبال
هفت سنگ
 کاپـوچینـو
شـرقیان
آریا آرزم
کتابلاگ
قـابیل
الیشا
فروغ
شرح


داستانها

خاطرات پیرمرد 1و2و3و4
تو منو دیونه می کنی
چراغ نئون قرمز رنگ
سین مثل سهراب
اصلاحات مخفی
خفن شدن 1و2
ضربه آخر1و 2
بهشت غریب
عشق فوتبال
صبح روز عید
فقط 70 دلار
مهمانی آخر
جعبه سیاه
ماهی گلی
یک رنگی
حاجی آقا
عزاداری
18 تیر
کنکور
25TH
مترو
آرزو

دیگر نوشته ها

صد و یکمین سال تولد هدایت
زندگی نامه دکتر محمد مصدق
زندگی نامه فریدون مشیری
شب شعر: شمس لنگرودی
ستاره آسمان موسـيقی 
شعر نو یا کلاسیک؟1و2
نظر سنجی بد است
هجوم به دانشگاه
نمی خواهم بمیرم
کوچه مشیری
زلـزلـه بم


آرشیو

 

لينکستان

New Page 1

توجه: مسئوليت محتوی لینک ها بر عهده وبمستر آن می باشد


 

چراغ نئون قرمز رنگ


داستان کوتاه

 

چشمانم را برای هزارمین بار باز و بسته می کنم. می خواهم ذهنم را از همه افکار خالی کنم اما نمی شود. نور کمرنگ آباژور تنها نیمی از اتاق کوچکم را روشن کرده. به ساعتم نگاه می کنم. بیش از چهار ساعت است که می خواهم بخوابم اما نمی شود... اما تسلیم نمی شم. روی تختم غلت می خورم. رو به کامپیوترم هستم ... وسوسه ام می کند باز تسلیم نمی شوم... چشمانم را دوباره می بندم.

چشمانم را باز می کنم ساعت ده صبح است... فکر می کنم پنج ساعتی خوابیده باشم... اصلا چرا بیدار شدم؟! طبق یه عادت نه چندان قدیمی... همیشه راس ساعت ده زنگ می زد...

الان فقط سیگار می چسبد... اما در خانه هیچ وقت سیگار نمی کشم به خیالم می خواهم مادرم متوجه نشود... این خود بهانه ای است برای بیرون رفتن...

خیابان شلوغ است... با خودم فکر می کنم بيتا اگه تپل بود، این شکلی می شد... اگه بور بود، اون شکلی... نمی دانم چرا همه شبیه اویند...

ناخودآگاه کنار کافی شاپ می ایستم و خیره به داخل می نگرم از درب شیشه ای دودی اش چیزی پیدا نیست ... محل همیشگی... میز سوم...

می روم داخل... دو دختر سمت راست میز من نشسته اند... دست یکی شان سیگار است... کاش یه پک مهمانم می کرد...

«چی میل دارین قربان؟» نگاهش می کنم... آرام می گویم : فعلن هیچی ... روم نمیشه بگم اگه یه پاپاسی داشتم یه نخ سیگار می کشیدم... باز چشمانم را می بندم این روزها پلک هایم پرکارترین عضو بدنم هستن...

بيتا از در وارد می شود؛ یکراست می آید سر میز و می نشیند ... مثل همیشه است: آرام… لحظاتی در سکوت می گذرد... نگاهش را دوخته به چراغ نئون قرمز رنگی که گوشه مغازه را روشن کرده... نگاه از چراغ بر می گیرد و با لحن جدی بی مقدمه می گوید: آمده ام برای خداحافظی... این جداً آخرین باره...

دلم برای صدایش غنج می رود... در ذهنم مرور می کنم: آخرین بار... خداحافظی... بهانه هایی که یکی دو ماه اخیر تنها دلیل حضورش است... باور نمی کنم جدی بگوید...

ادامه می دهد: خیلی دلم می خواست به اینجا نکشه... تو باید زودتر از اینا عوض می شدی...

باز در دلم می گویم: تو هر جور خواستی عوضم کردی... حرفم را می خواند... لاقل ده بار اینرا برایش گفته ام.

از کیفش شاخه گل رز قرمزی در می آورد و روی میز می گذارد... گل بیچاره پژمرده شده...

چشمانم را باز می کنم... بيتا نیست... بیش از دو هفته است که نیست... خبر دارم ازدواج کرده یا می خواهد بکند...

سرم را می چرخانم چراغ نئون را ببینم آن هم نیست... لعنتی را با نمونه سفیدش عوض کرده اند ولی چقدر دیر... درست مثل من!!

آرام از کافی شاپ می آیم بیرون... نم نم بارن شروع شده... چقدر هوس سیگار کرده ام... برم از مادرم پول بگیرم...!

 

+ حسین ; ٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٢۸
 
 

 Go to top Design by hm.Ariya : 15 June 2005 ; Copyright ? 2002-2005 Sepehr61