میرحسین موسوی

 
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

وبلاگ داستان کوتاه

 

۩ دوستان ۩  داستانها ۩  لينکستان ۩ طراح  ۩

 

مطالب اخیر


ویژه انتخابات

 کاوشگران راهکار نوین
 مریم گلی
 میر حسین
 نسل فیروزه ای

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
[متن کامل شعر]



 بی تو مهتاب شبی

Free Web Counter

دوستان

پسری با کفش های کتانی
میانبرهای سی ثانیه ای
حرف هایی برای گفتن
بانـوی اردیـبهشـت
داستانک چـوبی
همشهری کـاوه
خرچنگ مردابی
حقیقت زیبایی
Dismember
گور و گهواره
دومانلی تبریز
نقطه ته خط
بابک نادعلی
تنهاترین تنها
آبی آرام بلند
زبان سینـما
اشک مهتاب
تکه گمشده
قطره باران
جاداستانی
دلتنگی هام
 مژگان بانو
نفرین نامه
میم نوشت
 خاله ریـزه
 عمو مـجید
خشت زن
مریم گلی
مینی ژوپ
آبان دخت
داستانگو
پاییز آبی
ماهزاده
کومچولو
سپینود
مریم آ
اکسـیـر
انگوری
مجهول
ساناز
نارنج
شیبا
مرتیا
ثریا
صبا

سایت

دکتر الهی قمشه ای
وحید هاشمیان
آی آی کـتـاب
پارس فوتبال
هفت سنگ
 کاپـوچینـو
شـرقیان
آریا آرزم
کتابلاگ
قـابیل
الیشا
فروغ
شرح


داستانها

خاطرات پیرمرد 1و2و3و4
تو منو دیونه می کنی
چراغ نئون قرمز رنگ
سین مثل سهراب
اصلاحات مخفی
خفن شدن 1و2
ضربه آخر1و 2
بهشت غریب
عشق فوتبال
صبح روز عید
فقط 70 دلار
مهمانی آخر
جعبه سیاه
ماهی گلی
یک رنگی
حاجی آقا
عزاداری
18 تیر
کنکور
25TH
مترو
آرزو

دیگر نوشته ها

صد و یکمین سال تولد هدایت
زندگی نامه دکتر محمد مصدق
زندگی نامه فریدون مشیری
شب شعر: شمس لنگرودی
ستاره آسمان موسـيقی 
شعر نو یا کلاسیک؟1و2
نظر سنجی بد است
هجوم به دانشگاه
نمی خواهم بمیرم
کوچه مشیری
زلـزلـه بم


آرشیو

 

لينکستان

New Page 1

توجه: مسئوليت محتوی لینک ها بر عهده وبمستر آن می باشد


 

انتصخابات مرحله دوم؟؟!


پست نود و نهم وبلاگ

تو این هیر و ویری کی داستان می نویسه!

 

همه مي دونن الان دوشنبه است و از روز اعلام نتيجه راي گيري کمي تا قسمتي زمان گذشته است. من زرنگ ام. صبر کردم هر کي هر چي مي خواد بگه بعد من حرفم رو بزنم.

نتيجه رو که مي دونين اکبر رفسنجاني اول، محمود احمدي نژاد دوم.بعد کروبي، قاليباف، معين، لاريجاني و مهرعليزاده. نمی دونم شما از کدوم دسته بودین. رای دادین؟ رای ندادین؟ به برنده های دور اول رای دادین؟ خیلی فرق نمی کنه. من به معین رای دادم. چون مطمئن بودم که کشور هنوز هم به فضای باز اصلاحات و ادامه تمرین دموکراسی احتیاج داره.

خیلی ها رای ندادند و معتقدند بی تفاوت نبودن و حتی در دهان شیر هم رفته اند نمی خواهم بگویم کدام مان بی تفاوت بوده ایم. اما برادر عزیز شما بگو کدام یک موفق تر بوده ایم. من رای دادم چون نیاز به رای دادن را می دیدم نه اینکه نظام را تایید کنم و تو رای ندادی تا مشروعیت نظام برود زیر سئوال؟! خودت بگو نظام را هر طور که شناخته ای… فکر می کنی اصلا برایشان میزان شرکت مهم است؟ اصلا مشروعیت از نظر سردمداران نظام چیست؟ فکر می کنی اگر این کله سیاه و سفیدها نظامشانمشروعیت داشت آیا اینگونه در بوق و کرنا می کردند که آی فلان فلان شده بیا رای بده ناموست در خطره؟ آیا فکر می کنی که اگر اینها به فکر مشروعیت نظام بودن چند صد حساب چندین میلیارد دلاری در چندین بانک معتبر و غیر معتبر به نام شان باز بود در حالی که هستند کسانی که آزادی و دموکراسی و رفاه برایشان یعنی داشتن یک جرعه آب تصفیه شده. نه از آن آب فسفاته ای که کلیه ای برایشان باقی نگذاشته… فکر نکن خیلی حرف بعیدی زده ام. این مردم که عددشان به دویست یا سیصد هم نمی رسد همین نزدیک ها در استان تهران زندگی می کنند و با یک درصد از هزینه انتخاباتی سدخ و یا دیگران می توانند در رفاه کامل زندگی کنند.

من فکر می کنم باید رای داد هر چند که نظام هر تبلیغی روی آن بخواهد انجام دهد. می دانم که رای من شاید هیچ تاثیری نداشته باشد.

اما در مورد نتیجه انتخابات و اعتراض کروبی و باقی قضایا از این دست.

در اینکه رای من و رای تو و رای خیلی های دیگر گم شد و آن کس که باید رای می آورد به هر راهی از جمله رای یک میلیون بسیجی (ظاهرا شایعه است.) رای آورد شکی نیست. نه اینکه بخواهم از مظلومیت معین یا هر کس دیگه دفاع کنم. نه… چون معتقدم این معین (یا هر کس دیگه) است که وامدار مردم است. می خواهم از سرنوشت رای مان بگویم.

رای من و تو گم شد. اما نه روز جمعه و نه روز شنبه.

رای من و تو سالهاست که دزدیده شده … از همان سالهایی که مثلا خاتمی هر چه کرد و هر چه نکرد از سوی گروهی (اصولگرایان؟!) ناامیدی و یاس به جامعه تزریق شد و این فکر بر سر زبان همه افتاد که «مگر خاتمی چه کرده که دوباره رای بدهم تا معین ادامه اش بدهد…؟!»

آرای ما را اینگونه دزدیدند و ما گول خوردیم مثل بچه ها… حتی خاتمی هم گول خورد. من فکر می کنم خاتمی هر چه از دستش بر می آمد کرد جز یک کار و عدم انجام این کار چون پاشنه آشیل او را تضعیف کرد و آن کار بریدن ارتباطش با مردم بود و این کار،چه از سوی خودش بوده، چه از سوی دیگران، باعث آن شد که هر کسی که به او رای داده بود و یا نداده بود انتظارش از اصلاحات را برای خودش تعریف کند و بر سر آن پافشاری کند و با تعجیل وقتی به آن نرسید آن فکر احمقانه را در سر بپروراند که خاتمی هیچ نکرد.

اینگونه بود که قزاق های لیاخوف روسی هم ادعای اصلاح طلبی کردند.

خاتمی باید روند اصلاحاتش را گام به گام تعریف می کرد و دوره به دوره روز به روز و حتی ساعت به ساعت و لحظه به لحظه به مردمش گزارش می داد… اگر چنین می کرد امروز ممکن بود بیست و دو میلیون طرفدار چشم بسته نداشته باشد که بگویند خاتمی هیچ نکرد اما مطمئنا به نصف این تعداد طرفدار آگاه داشت که می دانستند خاتمی چه خدمتی برای شان کرده.

تو هنوزم فکر می کنی که خاتمی هیچ نکرد؟

این سئوال منو جواب بده اگر تو خرداد 76 یا 80 احمد ن. یا احمد ت. رای می آوردن به نظرت همین یک وبلاگ رو الان داشتیم که بگیم احمد (ن. یا ت.) هیچ کاری نکرد؟؟ اصلا حق داشتیم حرف بزنیم؟

آزادی برای من و تو پیرهن آستین کوتاه و شلوار جین نیست. آزادی برای او شال سبز رنگ به پهنای یک وجب نیست… آزادی ای که ما می خواهیم حق زندگی به عنوان یک آدم است. آدم برای زندگی تنها محتاج ارضا غرایز حیوانی اش نیست (آن چیزی که محمود وعده اش را می دهد) آزادی یک آدم یعنی اندیشیدن یعنی مطلع بودن. آزادی یعنی حق نظر مستقل داشتن و ابراز نظر کردن.

آن آزادی ای که انسان محتاج به نان شبش باشد و یا حتی نان شبش را به هر راهی به او بدهند اما از ترس از دست دادن نان هوس روشنفکر بودن نکند چیزی است که اصولگرایان برای من و تو ترجیح می دهند.

دموکراسی ما از نوع خاصی است و این برای ایران اصلا عجیب نیست. یک مثال بزنم برای آنتی خاتمی ها هم بد نیست. سال 78 تنها دو روز بعد از شلوغی 18 تیر آقای سدخ که در این دو سه هفته اخیر با چشمان سبز رنگ و انگشتر و ایرباس و مدارک دکترا و ... بد جوری سعی در از بین بردن خاطره اسید پاشی و تازیانه زنی بر مچ برهنه دخترکان به جرم اینکه آزادی حداقل را این می دانستند داشت و آن زمان معاونت هوایی سپاه (یا یک چیزی شبیه این) را بر عهده داشت طی نامه ای آمادگی سپاه بر انجام کودتا بر علیه مردم جو گیر شده را به اطلاع رئیس جمهور می رساند. بماند که طبق تعریف اصطلاحات سیاسی کودتا یعنی براندازی نظامی حکومت مستبد توسط ارتش در حمایت از مردم. پس از این ماجرا اگر هوشیاری و مسامحه رئیس جمهور و دیگر عوامل نبود الان دیگر نظام مستبد ای داشتیم که به دنبال جلب آرای مردم برای مشروعیت بخشی به خودش نبود…

نمی دانم اینجا باید شما را به شرکت در دور دوم ترغیب کنم یا نه. چون خودم هم هنوز قانع نشده ام که به اکبر رای بدهم.

رفسنجانی کسی است که هر کسی آشنایی خاصی از او دارد؛ سردار دارندگی. مصطلح ترین چیزی که شنیده ایم. فردی قدرت طلب و البته میانه رو. به قول خودش اصلاح طلب اصولگرا. رفرمیست ای که در خارج کشور در سالهای اخیر تروریست شناخته شده و بزرگترین درد اش آزاد کردن سرمایه های مسدود شده اش در آمریکا است.

احمدی نژاد هم قول داده حداقل ها برای ما تهیه! کند به شرطی که هیچ چیز دیگه ای نخواهیم و مثل بچه ها هر چی داد تشکر کنیم و انتظار زیادی نداشته باشیم. مسلما او نمی تواند رئیس جمهور 8 سال باشد. همین طور رئیس جمهور 4 سال هم شاید نباشد. شاید برنامه ای مثل رجائی برای او در نظر گرفته شده باشد. او وظیفه ای دیگر دارد. آمدن او یعنی بسته شدن فضای نسبتا آزاد سیاسی فعلی. بایکوت اصلاح طلبان و گسترده شدن فرش قرمز رنگ مخصوص برای حکومت چند دوره ای دیگر کاندیدا های نه چندان خوش نام اصولگرایان. کاندیداهایی که از بس برای مردم شناخته شده و بد نام هستند فعلا صلاح نیست که مستقیما وارد عرصه سیاست شوند.

دیگر خود دانید هر چند آنکه که قرار است از صندوق های روز جمعه آتی بیرون بیاید از الان که نه از قبل از جمعه پیش تعیین شده است.

یک نکته جالب دیگر… محمود قول داده در صورتی که شما بهش رای بدین اون کاپشن سی ساله کذایی را که از بس چرک است نزدیک به سی کیلو وزن دارد امضا کرده و قطعه قطعه اش را به عنوان پیشکش تقدیم هوادارن خود کند. LOL

 

شنبه 4 تیر 1384 ساعت 14

تمام شد. فاشیست آمد. ظاهرا همه فاشيست را به تروريست ترجيح داده اند...  آه! جيگر من چه کت خوشگلی پوشیده... ظاهرا به اولین قولش (کاپشن) عمل کرده... به تو نداده؟ خب معلومه نور چشمی زیاد بوده. عیب نداره ده نمکی و شریعتمداری و مرتضوی و دیگر ریش داران که آمدن به تو هم شاید چیزی برسه. فعلا خفقان و بایکوت مبارک مان باشد تا بعد... ببخشین عکس مناسب تری پیدا نکردم! رئيس جمهوری که حتی يک درصد از نخبگان و فعالان سياسی قبولش ندارن... جالبه نه؟؟؟!

 

 

+ حسین ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۳٠

انتصخابات؟؟!


بازم از داستان خبری نيست...!

تو، تو انتخابات شرکت مي کني؟ نه؟ آره؟ بگذار حدس بزنم. فکر مي کنم جوابت منفي باشه – فکرئه ديگه- حتما از اين شناسنامه دوست ها هستي از همين ها که خيلي به پاکي شناسنامه هاشان علاقه دارند. البته نه به پاکي همه برگ هاي شناسنامه شان ها... نمي دونم قبلا هم اين کارو کردي يا نه؟ اما فکر کنم مي دوني که سکوت کردن و راي ندادن هيچ مشکلي رو حل نمي کنه نتيجه اش ميشه مجلس هفتم. نه نمي خوام بگم که اگه راي مي داديم و کس ديگه اي مي رفت اونجا شق القمر مي کرد. آش همين آشه... اما اگر فکر مي کني که راي ندي عمو بوش مي آد و با يک شاخه گل رز مملکت رو از اين ديوهاي سر سپيد (و بعضا سياه) مي گيره و دو دستي تقديمت مي کنه و ازت به خاطر مبارزه منفي! تشکر مي کنه و يه باي باي و همه چي تموم ميشه بايد بگم که لطفا خودتو گول نزن.

اما اگه از دسته دوم هستي و مي خواي راي بدي حالا به هر دليلي: ترس از ممهور نشدن و باقي قضايا، يا عاشق دور برگردون هستي و وام ازدواج بد جوري فاز داده بهت، يا داري خفه مي شي و هوا مي خواي، يا عاشق دماغزهاي! گوشتي و تپل هستي، يا اينکه تنه ات به تنه دار و دسته سدخ (سردار دکتر خلبان) نخورده و هوس باتوم کردي، يا اينکه بدهي داري و مي خواي با اون پنجاه هزار تومن پول تو جيبي ات تو دولت آينده، رفعش کني، يا جو سوئيس گرفته ات و دولت رفاه با سس پيتزا دوست داري، يا همينطوري الکي عاشق کار همگيبا هم هستي و خاطره خوبي از کارناوال اخير بالا شهري ها داري. هر کدوم اینه که باشه تو مثل من فکر نمي کني!

مي دوني چرا؟ چون من هوس کردم به معين راي بدم. نه اينکه معين اگه بياد شق القمر مي کنه ها... مسلما به اين زودي ها حتي اگر حرف هاي دکتر راست باشه و عملي شون هم بکنه، مشکل من و تو حل نميشه با اين وجود دکتر از بين عروسک هاي ديگه گزينه مناسب تري ئه. من هنوز یادمه تو خرداد 76 چه شوقی برای رای دادن داشتم. هر چند که دهنم بوی شیر می داد و نشد... هنوز یادم نرفته خرداد 80 رو که با همون شوق اما کمتر به رئیس جمهور فعلی رای دادم. من انتظار شق القمر از خاتمی نداشتم و ندارم (بابا مرام معرفت...!) فکر هم نمی کنم خیلی از اونها که رای دادن انتظار عملی شدن همه وعده های خاتمی رو داشتن... اما لاقل این خواسته مان از خاتمی به حق بود که اولا جلوی بی عدالتی بایستد و ثانیا پشت به مردم نکند و همانطور که از قبل بوده با آنها باشد.

وعده های خاتمی کامل عملی نشد و همین طور خواسته های من و خیلی های دیگر... نه اینکه بخواهم بگویم هیچ کاری انجام نشده اما خیلی از کارها باید انجام می گرفت که...

و اما الان، من به معین رای می دهم. نه به خاطر وعده هایی که می دهد و نه به خاطر انتظاری که از خاتمی داشتم و عملی نشد. من به معین رای می دهم چون از رای ندادن هیچ حاصل نمی شود... هر چند امید زیادی به پیروزی اش ندارم اما من به معین رای می دهم چون...

 به صد دليل

شنبه ۲۸ خرداد ساعت ۲۳:۰۰:

پوپوليست های شورای نگهبان تشخيص دادن رياست جمهوری احمدی نژاد يا اکبر رفسنجانی برای آينده مملکت و مردم مناسب است برای همين اين دو نفر سر از صندوق بيرون آوردند. بنده خدا سدخ (ر.ک بالا) با ۵ ميليارد تومان هزينه انتخاباتی صلاحيتش برای بيرون اومدن از اون تو تائيد نشد.

+ حسین ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢٥

سلام جام جهانی


هميشه که نميشه داستان باشه...

۱۸:۰۲: يک ساعت تا آغاز جشن صعود؛ نظرخواهی سايت فوتبال آسيا (لينک) اولين تيم صعود کننده به جام جهانی: ايران ۸۴ درصد؛ ژاپن ۶ درصد... اما ژاپن که زودتر از ما رفته...؟؟!

۱۹:۰۵: شروع بازی.  ۱۹:۰۷:ضربه سر نصرتی... گل... نشد.

نيمه اول: فريدون زندی- حسين کعبی - مهدی مهدوی کيا.

چه تبليغ های مسخره ای... دبش دبش...

۲۰:۱۰: فریدون زندی - محمد نصرتی ... گــــل 

حيف برانکو ترسيد... سوت پايان.

نيمه دوم: مهدی مهدوی کيا - محمد نصرتی- علی کريمی- برانکو ايوانکويچ.

صعود ايران به جام جهانی هورررررااااااااااااااااااا

جشن مزخرف صعود. فکر می کنم دويست و پنجاه بار ديگه بايد به جام جهانی بريم تا فرهنگ شادی صعود رو ياد بگيريم. حيله های کثيف تلويزيون برای نگه داشتن ملت تو خونه.

گزارش سايت فوتبال آسيا: نصرتی ايران را به جام جهانی برد (لينک) گزارش سايت ايران اسپورت(لينک)

+ حسین ; ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱۸

مهمانی آخر


داستان کوتاه بر اساس یک پرونده L

 

... چیزی به سپیده دم نمانده، سپیده دمی که شام آخر دختر جوان است. ماه در اوج تلالو خویش است لیکن تنها نیمی از سلول کوچک دختر را روشن کرده است. سمت راست تخت خواب رنگ و رو رفته ای است. سمت چپ درب آهنی انفرادی با پنجره کوچکی که همیشه بسته است. دری که در قفس نیست، مامن دختر است و روبرو پنجره ای کوچک رو به آسمان. دختر جوان روی زمین کز کرده و به گوشه سلول خیره مانده. زمین سرد است اما نه به سردی آن صبح پاییز. آن صبح پاییز که با صداي بسته شدن در حياط از خواب پريد. به رختخواب‌هايي كه به رديف تنگ هم در تنها اتاق خانه پهن شده بود به‌ دقت نگاه كرد. جاي مادر در كنار پدر روي بالش خالي بود و پتوي مشترك آنها مثل هميشه فقط اندام استخوانی پدر را در خود پنهان كرده بود. پدری که همیشه او را زحمت کش می دانست. پدری که اکنون تنها صدای دعوایش با مادر در ذهنش مانده. دختر گریه اش گرفت. دلش برای مادرش تنگ شده بود، مادری که هیچ وقت ندیدش... از نام مادر تنها زن میانسال دیو صفتی در ذهنش مانده بود که همچون افسانه ها پدرش را طلسم کرده بود و جای مادرش را گرفته بود. پدر هیچ وقت نشد که بگوید مادر خودش کجاست. با این همه نفرت، مادر صدایش می کرد.

مادر از پشت در صدایش کرد و خود به زیر زمین رفت. این وقت صبح به مهمانی که می روند؟ دختر به‌ آرامي از روي دو برادرش، طوري رد شد كه آنها را بيدار نكند. دست‌و رو نشسته با همان موهاي ژوليده، جلو در، در انتظار بازگشت مادر نشست. مادر با صابوني كه تنها براي مهماني رفتن و ايام عيد از صندوقچه بيرون مي‌آورد، دست و صورت و بدن ليلا را در هواي كز كرده پاييزي در دستشويي گوشه حياط با آب كتري شست و با چادر كهنه‌اش او را خشك كرد. سپس پيراهن قرمز دست‌دومي را كه برايش خريده بود، بر اندام زيبايش پوشاند. او فقط 8 سال داشت، اما نشانه‌هاي بلوغ زودرس از او دختري 12، 13 ساله ساخته بود. مادر به‌سختي و باشتاب، موهاي گره‌خورده خرمايي‌ رنگ ليلا را شانه زد. گونه‌هاي برجسته دخترك، از سايش محكم ليف بر صورت، گل انداخته و به پوست سفيد صورتش زيبايي خاص بخشيده بود. مادر چادر مرطوب را بر سر انداخت. دست دختر را كشيد و با هم از خانه بيرون رفتند. ساعتي بعد ليلا خود را همراه با مادر در خانه‌اي مجلل يافت. خانه‌اي زيبا اما محصور در حصارهاي فلزي بلند. ليلا غرق در زيبايي خانه بود و سر به هوا این طرف آن طرف را نگاه می کرد. لحظه‌اي بعد او را با مردي كه هم‌سن پدر بود و لباسي فاخر و سر و وضعي آراسته داشت تنها گذاشت. ليلا از چشمان دريده و نفس‌هاي كند مرد وحشت كرد. مي‌خواست با مادر اتاق را ترك كند كه متوجه شد مادرش رفته است. چرا مادر تنها رفت؟ آيا مادر صداي فريادهاي پرالتماسش را نشنيد؟... نه. هيچ‌كس در آن ساعات اوليه صبح، از پشت آن ديوارهاي سنگي و حصارهاي فلزي، صداي شکستن عروسك بلورين را زير ضربات سهمگين پتك فقر و نكبت يك انسان و بوالهوسي و افزون‌خواهي انسان ديگر، نشنيد.

دختر به پهنای صورت اشک می ریخت... از آن زمان تنها ده سال گذشته بود اما بدبختی های صدها سال بر دوشش سنگینی می کرد. از رو بود که اینجا را زندان نه، که مامن می دانست و تا مهمانی آخر عمرش چیزی نمانده بود؛ مهمترین مهمانی عمرش. اصلا برایش مهم نبود مهمانی چطور شروع می شود.

مطمئن بود که پدرش در این مهمانی نیست چون ضربه چنین عملی، در کمتر از دو سال او را از پای درآورده بود... اما مادر چه؟ او کجا بود؟ خبری نداشت. همسایه ها می گفتند پنج سال است که از این شهر رفته.

بعد از مرگ پدر، دختر جایی در آن خانه نداشت. مادر دیوتر شده بود و پسران مادر جَری تر. اما نمی دانست که هیچ جایی در این دنیا از آن او نیست. آواره شد. در خيابان‌ها، هرگز نياموخت كه دستانش را به نان و عشق تطهير كند.

او در کدام كلاس و مدرسه درس خوانده بود؟؟! چوب كدام آموزگار به او زمزمه محبت آموخته بود؟؟! كدام كتاب، كدام مشق، به او ديگرگونه بودن را آموخته بود؟؟! پس او را ديدند و خودش نيز گفت كه در خيابان‌ها، لقمه نانش را از لابه‌لاي بوق ماشين‌ها و چراغ چشمك‌زن مردان دست به نقدی به كف مي‌آورد كه از او جز دمی پرعيش انتظار نداشتند و بجز اين نيز به او نیاموختند.

و اکنون متهم پرونده عریض و طویلی است که متهم ردیف اول آن، سردسته خانه فساد، که دخترک را صیغه خود کرده و از آن تجارت می کرد به پنج سال حبس تعزیری محکوم شده است و دخترک به خداحافظی با زندگی.

چیزی به سپیده دم نمانده...

 

----

پنج شنبه ۹ تير ۸۳ ؛

مهمانی آخر ختم به خیر شد. (لینک)

 لیلا مافی متهم پرونده فساد و فحشا (لینک) با تلاش های وکیلش خانم شادی صدر (لینک) بی گناه تشخیص داده شد.

+ حسین ; ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢
 
 

 Go to top Design by hm.Ariya : 15 June 2005 ; Copyright ? 2002-2005 Sepehr61