میرحسین موسوی

 
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

وبلاگ داستان کوتاه

 

۩ دوستان ۩  داستانها ۩  لينکستان ۩ طراح  ۩

 

مطالب اخیر


ویژه انتخابات

 کاوشگران راهکار نوین
 مریم گلی
 میر حسین
 نسل فیروزه ای

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
[متن کامل شعر]



 بی تو مهتاب شبی

Free Web Counter

دوستان

پسری با کفش های کتانی
میانبرهای سی ثانیه ای
حرف هایی برای گفتن
بانـوی اردیـبهشـت
داستانک چـوبی
همشهری کـاوه
خرچنگ مردابی
حقیقت زیبایی
Dismember
گور و گهواره
دومانلی تبریز
نقطه ته خط
بابک نادعلی
تنهاترین تنها
آبی آرام بلند
زبان سینـما
اشک مهتاب
تکه گمشده
قطره باران
جاداستانی
دلتنگی هام
 مژگان بانو
نفرین نامه
میم نوشت
 خاله ریـزه
 عمو مـجید
خشت زن
مریم گلی
مینی ژوپ
آبان دخت
داستانگو
پاییز آبی
ماهزاده
کومچولو
سپینود
مریم آ
اکسـیـر
انگوری
مجهول
ساناز
نارنج
شیبا
مرتیا
ثریا
صبا

سایت

دکتر الهی قمشه ای
وحید هاشمیان
آی آی کـتـاب
پارس فوتبال
هفت سنگ
 کاپـوچینـو
شـرقیان
آریا آرزم
کتابلاگ
قـابیل
الیشا
فروغ
شرح


داستانها

خاطرات پیرمرد 1و2و3و4
تو منو دیونه می کنی
چراغ نئون قرمز رنگ
سین مثل سهراب
اصلاحات مخفی
خفن شدن 1و2
ضربه آخر1و 2
بهشت غریب
عشق فوتبال
صبح روز عید
فقط 70 دلار
مهمانی آخر
جعبه سیاه
ماهی گلی
یک رنگی
حاجی آقا
عزاداری
18 تیر
کنکور
25TH
مترو
آرزو

دیگر نوشته ها

صد و یکمین سال تولد هدایت
زندگی نامه دکتر محمد مصدق
زندگی نامه فریدون مشیری
شب شعر: شمس لنگرودی
ستاره آسمان موسـيقی 
شعر نو یا کلاسیک؟1و2
نظر سنجی بد است
هجوم به دانشگاه
نمی خواهم بمیرم
کوچه مشیری
زلـزلـه بم


آرشیو

 

لينکستان

New Page 1

توجه: مسئوليت محتوی لینک ها بر عهده وبمستر آن می باشد


 

کار جدی برای بهبود پدربزرگ


داستان کوتاه


صبح شنبه ی ما با فریادهای پدربزرگ که از درد به خود می پیچید آغاز شد... موضوع از این قرار بوده که اواخر شب گذشته پدربزرگ از شدت درد در حوالی معده از خواب می پرد و از اتاق خود تک تک ما - یعنی من و همسرم که در اتاق ته راهرو و پدر و مادرم در اتاق کنار ما و عمو و عمه در اتاق چسبیده به اتاق پدربزرگ خواب بودیم- را به امید کمک با فریاد صدا می زند لکن به علت خستگی و خواب آلودگی هیچ یک از ما صدایش را نمی شنویم و پدربزرگ خودش به قصد درمان خودش کورمال کورمال به آشپزخانه رفته و جوشانده ای تهیه می کند و با نوشیدن آن در انتظار بهبود درد معده اش می ماند اما درد کمتر نشده که افزایش می یابد.

بیچاره پدربزرگ که از پیرمرد سرحالی که دیروز جشن تولد هشتاد سالگی اش بود و اکنون به پیرمرد رنگ پریده در حال احتزار می مانست در راستای تشریح حالش اعلام کرد که از دیشب به یبوست شدیدی مبتلا شده و علیرغم تلاشش برای بهبود، حالش بدتر شده است.

مادرم سریعا اقدامات اولیه را برای درمان وی آغاز کرد و جوشانده های مرتبط با دردش را به خوردش داد. لکن حالش بهتر نشد. به ناچار از عمو تقاضا کرد که یاریش کند. عمو با معاینه اولیه تشخیص پدربزرگ را موکدا تایید کرده و طبق آنچه که از پزشکی می داند اقدام به معالجه پدربزرگ نمود لکن بهبوددی در احوالش مشاهده نشده بلکه رو به وخامت نیز گذاشت. عمو طی بیانیه ای یک جلسه شور خانوادگی را برای شناخت علل بیماری پدربزرگ و شناسایی پیشینه آن جهت تعیین رژیم غذایی مناسب اضطراری برای بهبود هر چه سریعتر لازم و ضروری اعلام کرد.

اعضای خانواده ما یعنی پدر بزرگ، پدر و مادر، عمو و عمه و من و همسرم همگی در صلح و صفا در خانه ای بزرگ و قدیمی زندگی می کنیم. پدربزرگ دبیر بازنشسته ای است که بیش از چهل سال سابقه تدریس دارد و اهل مطالعه و کتاب است. لکن روحیه پدر سالاری اش را نیز حفظ کرده است. پدربزرگ به هر ترفندی که بوده از سربازگیری زمان جوانیش، فرار کرده، اما چون یک سرهنگ کارکشته با ما شش نفر که افراد هنگش به شمار می رویم، رفتار می کرد. با وجود رفتار خشک پدربزرگ ما هیچ اعتراضی نمی کردیم نه اینکه به حق خودمان آشنا نباشیم، فقط به حکم احترامی که به موهای سپیدش می گذاشتم اعتراض نمی کردیم. هر چند که در اکثر مواقع نیازی به اعتراض هم نبود چون آنچه که ما می خواستیم را به صورت دستور از زبان پدربزرگ می شنیدیم و انجام می دادیم و پدربزرگ پیروزمندانه لبخندی از رضایت می زد.

پدربزرگ مزاجی سخت حساس داشت و به این علت همواره مواظب میزان و نوع خوراک خود بود. پدربزرگ برای صبحانه اش یک یا دو لیوان شیر جوشیده بسته به اینکه بعد از پیاده روی ساعت شش صبح اش چقدر احساس خوشبختی کند، به اضافه یک قرص نان بربری دو آتشه همراه با پنیر لیقوان اصیل یا کره و عسل تبریز، بسته به چیزی که در خانه پیدا می شد تناول می کرد. ضمن آنکه یک لیوان چای را هم با دو سه تا خرما فراموش نمی کرد. همسرم به این صبحانه لقب سوخت هسته ای می داد. حق هم داشت. ناهار پدربزرگ در اکثر مواقع، آبگوشت، سوپ سبزیجات یا غذاهایی مشابه آن می بود که یک پارچ دوغ اعلا دماوند هم همیشه همراه آن میل می شد. با این ترتیب ناهار پدربزرگ هم کم از صبحانه اش نداشت به نوعی که می شد با آن میزان غذا یک میهمانی مفصل راه انداخت. عصرانه پدربزرگ هم به طبع فصل از خربزه شیرین یا هندوانه سرخ یا انگور یا کدو حلوایی تشکیل می شد. پدربزرگ برای شامش برنامه خاصی نداشت به قول همسرم بعد از مصرف آن همه سوخت موشک یک وعده استراحت برای معده پدربزرگ از ضروری ترین واجبات بود.

عموی من که مدت های مدیدی منشی یک پزشک بود، نحوه تغذیه پدربزرگم را صحیح ترین برنامه غذایی قلمداد می کرد و عنوان می نمود که بر آخرین ایده ها و نظریه های علم پزشکی روز جهان منطبق است.

جلسه مشورت با انگشت اتهام به سوی همسرم آغاز شد چرا که همگی او را مسئول این مصیبت می دانستند. آنها معتقد بودند که همسرم با برنامه ای که به مناسبت تولد هشتاد سالگی پدربزرگ تدارک دیده بوده موجب تغییر وعده غذایی اش، آن هم بعد از حداقل سی سال شده است. من به ناچار در حمایت از همسرم تاکید کردم که پدربزرگ از برنامه دیروز ابراز رضایت کرده و همان طور که دیروز مسئولیت رهبری خانواده را به همسرم سپرده همچنان از او حمایت می کند و هنوز حکم قائم مقامی همسرم لغو نشده است.

بعد از این دفاع که با لبخندی عاشقانه از سوی همسرم مواجه شد انگ اتهام به همسرم منتفی شده و همهمه برای یافتن متهم و مسئول این فاجعه افزایش یافت. هر یک دیگری را مسئول این ماجرا می دانستیم. مادرم می گفت تقصیر عمه است که دیشب بیدار نشده و جوشانده درست را به پدربزرگ نداده و باعث شده حال او خراب شود. حرفش کاملا درست بود هر چند چنین سهل انگاری ای بر خودش نیز وارد بود.

همهمه رفته رفته بالاتر گرفت تا اینکه پدربزرگ آرام آرام و در حالی که از شدت درد خمیده راه می رفت از اتاقش به مقصد دستشویی بیرون آمد. ما با دیدن حال نزار و رخساره زرد پدربزرگ از کرده خود در ایجاد فضای همهمه و اضطراب و تشویش پشیمان شدیم.

عمو جان گفت: خانواده عزیز من! ما همگی از یک پدر هستیم پس نباید دعوا کنیم و دنبال مقصر بگردیم. این اتفاقی است که افتاده و همه ما در رخداد آن مقصر هستیم. بعضی ها بیشتر و بعضی ها کمتر. الان وقت آن نیست که جر و بحث کنیم و دنبال مقصر بگردیم باید کاری جدی انجام دهیم و چاره ای بیندیشیم تا این پیرمرد را از این رنج و ناراحتی نجات دهیم. هر کسی در این زمان نخواهد با جدیت در همفکری برای یافتن راه علاج شریک شود والله که ظلم بزرگی به خانواده کرده و جایی در بین ما نخواهد داشت.

عمه با جملاتی که کلمات آن همگی نشان از چاپلوسی و تملق داشت تمام گفته های عمو را تایید کرد.

بحث دوباره بالا گرفت و این بار روی این موضوع که چه کسی بیشتر از همه در یافتن راه حل می تواند موثر باشد... عمو جان، خودش را به همراه عمه جان جزء رده ی بالای خانواده و تحصیل کرده جمع ما به حساب می آورد. تا جایی که ما می دانستیم عمو جان فقط دیپلم داشت و عمه جان نیز به همین صورت. با این تفاوت که عمو به علت شغلش از پزشکی سر رشته داشت و عمه به خاطر علاقه اش به فلسفه و هنر و روان شناسی چند جلد کتاب در این مورد خوانده بود و در میان سخنانش، آنجا که حرفش بوی تملق نداشت با تکیه بر آموزه های آن کتابها، سخنوری می کرد.

در این لحظه پدربزرگ در حالی که از همان مسیری که رفته بود بر می گشت با نگاهی ملتمسانه از جمع ما خواست تا هر چه سریعتر چاره ای بیندیشیم و فکری به حالش کنیم.

عمو عنان سخنوری به دست گرفت: خانواده من! من به عنوان پسر تحصیل کرده پدر، این چراغ فروزان رو به خاموشی، مدیریت بحران این فاجعه را به عهده می گیریم و به تمام شما از روی علاقه وافر به پدر، دستور می دهم که در این راه با من همکاری نمایید تا حال پدرم هر چه زودتر بهبود یابد. مسلما هیچ کسی از میان شما نیست که به اندازه بنده حقیر اهمیت این فاجعه را بداند و بتواند ما را در رهنمون ساختن به آرامش گذشته یاری رساند. پس همچون من جدی و بدون فوت وقت به علاج پدربزرگ بیندیشید... خانواده من! بدانید که من تحقیقات وسیعی را در زمینه بیماری هایی که ممکن است ما را تهدید کند انجام داده ام لکن چون فضا، فضایی جدی و علمی نیست تحقیقات من در میان انبوه کتاب ها و دست نوشته ها مدفون مانده... من عاجزانه از شما می خواهم که به من یاری رسانید... و اگر تصمیم دارید مرا در این راه تنها گذارید من از همین الان اعلام می کنم اگر نامم از شناسنامه پدربزرگ حذف شود و پدر هیچ فرزندی به نام من نداشته باشد والله بهتر است تا اینکه فرزند سخت کوش و فعالی چون من داشته باشد که به فکر سلامتی اش باشم و دست یاری به سویم دراز نشود...

عمه سخن عمو را با لبخند مهربانانه ای قطع کرد و ادامه داد: «در میان فرزندان پدر ما دوقلوها شایسته سپاس و تشکر ایم چرا که هیچ فرزندی برای پدرش چنین از جان مایه نگذاشته که ما گذاشته ایم... از نظر روانشناسی...»

عمو حرف عمه را با تایید قطع کرد و ما را چون همیشه از شنیدن فرمایش روان شناسانه ای که عمه بر زبان می راند محروم ساخت و گفت: «من فعالیت جدی خود را از ظهر امروز آغاز خواهم کرد و امیدوارم در کوتاه زمانی بتوانم موجب بهبود پدر عزیزم را فراهم آورم. من به علت این فاجعه از همه خانواده می خواهم که تا بهبود پدربزرگ همه فعالیتهای کاری و تفریحی خود را به حالت معلق در آورند و به من یاری رسانند تا بتوانم برای بهبود پدر عزیزمان اقدامات لازم را انجام دهم... من برای تفکر بیشتر احتیاج به کمی استراحت دارم. بدین وسیله پایان جلسه خانوادگی را اعلام می کنم.

جلسه پایان یافته بود بدون اینکه من یا همسرم یا پدر و مادرم بتوانیم کلامی سخن بگوییم... خدا را صد هزار مرتبه شکر کردم که ما را از داشتن چنین عمو و عمه متفکری محروم نساخته است.

آن روز تا ظهر عمو و عمه به استراحت پرداختند و بعدازظهر نیز چون استاد کمایی در دانشگاه محل کار عمه میزگردی فلسفی داشت، رسیدگی به پرونده دردآلود پدربزرگ معوق ماند. روز بعد نیز عمو صبح را با نطق آتشین دیگری آغاز نمود و بر جدیت خود در یافتن راه علاج پدر تاکید ورزید لکن به علت آنچه که مشغله کاری عنوان شد به ماموریتی چند ساعته با دوستان خود رفت.

پدربزرگ با صبر بی مثالی با بیماری مقابله می کرد و از جوشانده های توصیه شده جهت تسکین درد استفاده می کرد تا اینکه خودش به یاد نحوه علاجی که مادر خدابیامرزش یادش داده بود افتاد و با همکاری پدرم انسداد روده اش را بر طرف کرد و با مراجعت به دستشویی حالش رفته رفته بهبود یافت.

 

+ حسین ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱۱
 
 

 Go to top Design by hm.Ariya : 15 June 2005 ; Copyright ? 2002-2005 Sepehr61