میرحسین موسوی

 
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

وبلاگ داستان کوتاه

 

۩ دوستان ۩  داستانها ۩  لينکستان ۩ طراح  ۩

 

مطالب اخیر


ویژه انتخابات

 کاوشگران راهکار نوین
 مریم گلی
 میر حسین
 نسل فیروزه ای

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
[متن کامل شعر]



 بی تو مهتاب شبی

Free Web Counter

دوستان

پسری با کفش های کتانی
میانبرهای سی ثانیه ای
حرف هایی برای گفتن
بانـوی اردیـبهشـت
داستانک چـوبی
همشهری کـاوه
خرچنگ مردابی
حقیقت زیبایی
Dismember
گور و گهواره
دومانلی تبریز
نقطه ته خط
بابک نادعلی
تنهاترین تنها
آبی آرام بلند
زبان سینـما
اشک مهتاب
تکه گمشده
قطره باران
جاداستانی
دلتنگی هام
 مژگان بانو
نفرین نامه
میم نوشت
 خاله ریـزه
 عمو مـجید
خشت زن
مریم گلی
مینی ژوپ
آبان دخت
داستانگو
پاییز آبی
ماهزاده
کومچولو
سپینود
مریم آ
اکسـیـر
انگوری
مجهول
ساناز
نارنج
شیبا
مرتیا
ثریا
صبا

سایت

دکتر الهی قمشه ای
وحید هاشمیان
آی آی کـتـاب
پارس فوتبال
هفت سنگ
 کاپـوچینـو
شـرقیان
آریا آرزم
کتابلاگ
قـابیل
الیشا
فروغ
شرح


داستانها

خاطرات پیرمرد 1و2و3و4
تو منو دیونه می کنی
چراغ نئون قرمز رنگ
سین مثل سهراب
اصلاحات مخفی
خفن شدن 1و2
ضربه آخر1و 2
بهشت غریب
عشق فوتبال
صبح روز عید
فقط 70 دلار
مهمانی آخر
جعبه سیاه
ماهی گلی
یک رنگی
حاجی آقا
عزاداری
18 تیر
کنکور
25TH
مترو
آرزو

دیگر نوشته ها

صد و یکمین سال تولد هدایت
زندگی نامه دکتر محمد مصدق
زندگی نامه فریدون مشیری
شب شعر: شمس لنگرودی
ستاره آسمان موسـيقی 
شعر نو یا کلاسیک؟1و2
نظر سنجی بد است
هجوم به دانشگاه
نمی خواهم بمیرم
کوچه مشیری
زلـزلـه بم


آرشیو

 

لينکستان

New Page 1

توجه: مسئوليت محتوی لینک ها بر عهده وبمستر آن می باشد


 

خاطرات يک پيرمرد(۱)



دو دقیقه واسه
خوندنش اکانت مصرف کنید


"... غروب که شد مهمونا همه رفتن و من تنها موندم کلی خسته شده بودم.آخه از صبح تا حالا هر کی می اومد انگشتشو میگذاشت رو اون سنگه و یه چیزی زیر لبش می گفت و با یه قیافه اخمو پا می شد می رفت...
از سر بی کاری روحم رو احضار کردم وقتی دیدمش فکر کردم اشتباهی شده اصلا شبیه خودم نبود. خلاصه نشستیم و کلی صحبت کردیم. می گفت: باید برم تو خواب پسرم و ازش تشکر کنم...
شب که شد یه مرخصی یه ساعته گرفتم و رفتم سراغ پسرم.شکل و شمایلشو که دیدم اعصابم خورد شد بی معرفت همه ریش هاشو زده بود... بیدار بود و داشت واسه اموال من نقشه می کشید:"... تا سر هفته برم شمال و اون زمینو بذارم واسه فروش... یه آپارتمان بخرم بدم اجاره... با باقی پولش هم یه 206 بخرم و..."
از روحم خجالت زده شدم ولی ناچار شال سبز دور گردنم رو مرتب کردم و وقتی خوابش برد رفتم تو خوابش و صداش کردم برگشت نیگام کرد اولش نشناخته بود...بعد که فهمید منم اشک ریخت و منو تو بغلش گرفت تنش بوی تن خودم رو می داد دلم واسش یه ذره شده بود چهل روز بود که اینقدر بهش نزدیک نشده بودم شونه هاش رو بوسیدم و لبخند زدم... بعد یادم افتاد که مرخصی ام داره تموم میشه دستی به موهاش کشیدم و از خوابش اومدم بیرون و زود خودم رو رسوندم خونه تازه ام. دیر وقت شده بود و وقت خواب بود... با خودم که فکر کردم دیدم باید قبل از اینکه بپوسم دست به کار بشم و یه نوشته ای، چیزی از خودم به جا بگذارم... پس از همین فردا شروع می کنم ...
تا این نکیر و منکر و دار و دسته اش نیومدن یه چرت بخوابم!!!... شب تون بخیر..."




+ حسین ; ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/٧
 
 

 Go to top Design by hm.Ariya : 15 June 2005 ; Copyright ? 2002-2005 Sepehr61