میرحسین موسوی

 
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

وبلاگ داستان کوتاه

 

۩ دوستان ۩  داستانها ۩  لينکستان ۩ طراح  ۩

 

مطالب اخیر


ویژه انتخابات

 کاوشگران راهکار نوین
 مریم گلی
 میر حسین
 نسل فیروزه ای

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
[متن کامل شعر]



 بی تو مهتاب شبی

Free Web Counter

دوستان

پسری با کفش های کتانی
میانبرهای سی ثانیه ای
حرف هایی برای گفتن
بانـوی اردیـبهشـت
داستانک چـوبی
همشهری کـاوه
خرچنگ مردابی
حقیقت زیبایی
Dismember
گور و گهواره
دومانلی تبریز
نقطه ته خط
بابک نادعلی
تنهاترین تنها
آبی آرام بلند
زبان سینـما
اشک مهتاب
تکه گمشده
قطره باران
جاداستانی
دلتنگی هام
 مژگان بانو
نفرین نامه
میم نوشت
 خاله ریـزه
 عمو مـجید
خشت زن
مریم گلی
مینی ژوپ
آبان دخت
داستانگو
پاییز آبی
ماهزاده
کومچولو
سپینود
مریم آ
اکسـیـر
انگوری
مجهول
ساناز
نارنج
شیبا
مرتیا
ثریا
صبا

سایت

دکتر الهی قمشه ای
وحید هاشمیان
آی آی کـتـاب
پارس فوتبال
هفت سنگ
 کاپـوچینـو
شـرقیان
آریا آرزم
کتابلاگ
قـابیل
الیشا
فروغ
شرح


داستانها

خاطرات پیرمرد 1و2و3و4
تو منو دیونه می کنی
چراغ نئون قرمز رنگ
سین مثل سهراب
اصلاحات مخفی
خفن شدن 1و2
ضربه آخر1و 2
بهشت غریب
عشق فوتبال
صبح روز عید
فقط 70 دلار
مهمانی آخر
جعبه سیاه
ماهی گلی
یک رنگی
حاجی آقا
عزاداری
18 تیر
کنکور
25TH
مترو
آرزو

دیگر نوشته ها

صد و یکمین سال تولد هدایت
زندگی نامه دکتر محمد مصدق
زندگی نامه فریدون مشیری
شب شعر: شمس لنگرودی
ستاره آسمان موسـيقی 
شعر نو یا کلاسیک؟1و2
نظر سنجی بد است
هجوم به دانشگاه
نمی خواهم بمیرم
کوچه مشیری
زلـزلـه بم


آرشیو

 

لينکستان

New Page 1

توجه: مسئوليت محتوی لینک ها بر عهده وبمستر آن می باشد


 

ضربه آخر


برداشتي آزاد از نمايشنامه الفباي ضربه ها - هاينريش بل

صداي چند ضربه به ديوار؛ ژان به ياد ضربه های يوليوس افتاد. ضربه هايی که هر نیمه شب از سلول او و سلول دست راستی اش که متعلق به يک کشيش بود شنيده می شد: سئوالاتی که يوليوس می پرسيد و کشيش جواب می داد و پرسش های کشيش از اعتقادات يوليوس.
آن اوايل ضربه ها وحشتناک بودند اما بعدا ژان به آنها عادت کرده بود:سئوالات یولیوس سئوالات خودش بود. در همین فکر بود که همسرش ماری وارد اتاق شد در دستانش پاکتهای حاوی آرد بود. ماری می خواست برای مراسم مذهبی فردا فطير تهيه کند. از يکی از پاکتها کمی آرد روی زمين ريخت.
ژان ديوانه وار فرياد زد: آرد رو زمين نريز...
ماری: متاسفم.
ژان: این همون آردیه که یولیوس به خاطرش اعدام شد. من نمی تونم شاهد حروم شدن آرد باشم.
ماری:من رو ببخش... آرد زیادی هم نیست
ژان: آردی که یولیوس دزدیده بود از نصف این هم کمتر بود
ماری: آره. درسته... من کارم خیلی زیاده اصلا حواسم سر جاش نیست.
زن اين را گفت و به آشپزخانه رفت.
ژان دوباره در افکارش غرق شد.ضربات کشيش در شب آخر در گوشش نجوا ميکرد:«یولیوس گناهان تو بخشیده شده اند»
یولیوس:«می دانم»
کشیش:«خالق آسمانها گفته آن کس که به من ایمان آورد هستی خواهد یافت اگر چه مرده باشد.»
یولیوس:« ایمان دارم.»

ادامه دارد

+ حسین ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱/٢٧
 
 

 Go to top Design by hm.Ariya : 15 June 2005 ; Copyright ? 2002-2005 Sepehr61