میرحسین موسوی

 
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

وبلاگ داستان کوتاه

 

۩ دوستان ۩  داستانها ۩  لينکستان ۩ طراح  ۩

 

مطالب اخیر


ویژه انتخابات

 کاوشگران راهکار نوین
 مریم گلی
 میر حسین
 نسل فیروزه ای

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
[متن کامل شعر]



 بی تو مهتاب شبی

Free Web Counter

دوستان

پسری با کفش های کتانی
میانبرهای سی ثانیه ای
حرف هایی برای گفتن
بانـوی اردیـبهشـت
داستانک چـوبی
همشهری کـاوه
خرچنگ مردابی
حقیقت زیبایی
Dismember
گور و گهواره
دومانلی تبریز
نقطه ته خط
بابک نادعلی
تنهاترین تنها
آبی آرام بلند
زبان سینـما
اشک مهتاب
تکه گمشده
قطره باران
جاداستانی
دلتنگی هام
 مژگان بانو
نفرین نامه
میم نوشت
 خاله ریـزه
 عمو مـجید
خشت زن
مریم گلی
مینی ژوپ
آبان دخت
داستانگو
پاییز آبی
ماهزاده
کومچولو
سپینود
مریم آ
اکسـیـر
انگوری
مجهول
ساناز
نارنج
شیبا
مرتیا
ثریا
صبا

سایت

دکتر الهی قمشه ای
وحید هاشمیان
آی آی کـتـاب
پارس فوتبال
هفت سنگ
 کاپـوچینـو
شـرقیان
آریا آرزم
کتابلاگ
قـابیل
الیشا
فروغ
شرح


داستانها

خاطرات پیرمرد 1و2و3و4
تو منو دیونه می کنی
چراغ نئون قرمز رنگ
سین مثل سهراب
اصلاحات مخفی
خفن شدن 1و2
ضربه آخر1و 2
بهشت غریب
عشق فوتبال
صبح روز عید
فقط 70 دلار
مهمانی آخر
جعبه سیاه
ماهی گلی
یک رنگی
حاجی آقا
عزاداری
18 تیر
کنکور
25TH
مترو
آرزو

دیگر نوشته ها

صد و یکمین سال تولد هدایت
زندگی نامه دکتر محمد مصدق
زندگی نامه فریدون مشیری
شب شعر: شمس لنگرودی
ستاره آسمان موسـيقی 
شعر نو یا کلاسیک؟1و2
نظر سنجی بد است
هجوم به دانشگاه
نمی خواهم بمیرم
کوچه مشیری
زلـزلـه بم


آرشیو

 

لينکستان

New Page 1

توجه: مسئوليت محتوی لینک ها بر عهده وبمستر آن می باشد


 

ضربه آخر ـ۲


 ارزش یکبار خوندن رو داره...اول قسمت قبلُ مطالعه کنین.لااقل آفلاین




ژان با خود می اندیشید:« کشیش مرد قد کوتاه و مو بوری بود، با سر تراشیده تو لباس زندان شکل قاتل ها شده بود ، همه شکل قاتل ها بودیم. من کسی رو نکشته بودم. زمان جنگ بود: به یک سرباز لهستانی کمی نان و یکی - دو تا سیگار داده بودم. به خاطر جنگ، فانوس جلوی در رو روشن نمی کردیم برای همین چهره اون سرباز رو مثل غبار بود. زن همسایه یادش افتاده بود که این کار ممنوعه. به خاطر گزارش اون زن من یک سال زندانی شدم...»
صدای ماری که خمیر ورز می داد او را از حال و هوای خود خارج کرد. به سمت آشپزخانه حرکت کرد و بی مقدمه پرسید:« چرا صدای ضربه های یولیوس نمی آد؟!»
ماری:« ژان خواهش می کنم. یک سال از اعدام یولیوس میگذره اونوقت...»
- « آره یادمه سال پیش همین موقع بود. یولیوس رفته بود از آشپزخونه آرد بیاره _ می دونی ما نوزده نفر بودیم قرار بود هر کدوم یه کم آرد از آشپزخانه بیاریم تا زن والتر برای مراسم فردا فطیر درست کنه.»
ماری:« ژان! »
- « اما یه نگهبان یولیوس رو می بینه... همون شب کشان کشان، یولیوس ِ وطن فروش! رو از راهرو به حیاط بردن تا تیر بارونش کنن به جرم دزدیدن کمی آرد. وقتی یولیوس مُرد اونو زیر دوش بازداشتگاه غسل تعمید دادن من شاهد بودم که کشیش با چه لحنی دعای مخصوص تعمید رو می خوند. یولیوس نتونست حتی از اون فطیر ها رو بچشه.»
: « تمومش کن.»
- « هیچ وقت از یولیوس نپرسیدم که جرمش چیه نگاهش انقدر سنگین بود که آدم خجالت می کشید سئوال نا مربوط ازش بپرسه. حتی والتر هم نمی دونست. والتر آدم کشته بود من که باورم نمیشه والتر با اون دستای نرم و زنونه اش بتونه آدم بکشه. والتر وظیفه داشت اون آردها رو به دست زنش برسونه تا بیرون زندون فطیر درست کنه. کورت مامور بود فطیرها رو از زن والتر بگیره و بین ما تقسیم کنه.کورت به جرم دزدی زندانی بود. اون تنها کسیه که هنوزم گهگاهی می بینمش.»
:« الان چی کاره است؟»
- « ازش نپرسیدم.شاید کار قبلیشُ ادامه می ده! کورت نه به کلیسا اعتقاد داشت، نه به کشیش، نه به تبرک. فقط یواشکی فطیر ها رو تقسیم می کرد.»
: « اگه اعتقاد نداشت واسه چی این کارو می کرد؟»
- « می دونست ما به این مراسم خیلی معتقدیم.»
ماری در حالی که اولین سری از فطیر ها رو از فر بیرون می آورد رو به شوهرش گفت:«قول میدم از فطیرهای زن والتر بهترن!»
ژان:« اون فطیرها با ارزش بودن.»
- « مراسم فردا صبح هم باارزشه. دنیا ما یعنی الان. ژان جنگ تموم شده. دیگه کسی حاضر نیست به خاطر یه قاشق آرد جونش رو به خطر بندازه.»
: « ریتمی که کشیش و یولیوس به من تحمیل کردن با گوشت و پوستم عجین شده. نمی تونم فراموش کنم. درست ده دقیقه قبل از اینکه یولیوس گرفتار بشه کشیش ازش خواست که یه کم دیگه آرد بیاره می دونی یولیوس در جواب کشیش چی گفت؟! اون گفت:« میرم آرد بیارم ولی تو والتر رو بفرست تا اون آردی رو که تا حالا جمعشون کردیم بده به زنش. این یک قاشق آخری مزه خون میده.» بعد گفت:«ایمان دارم به خدای واحد» و رفت. این ضربه ها رو که منتقل می کردم تنم از وحشت می لرزید.»
- « چرا وحشت کردی؟»
: « نمی دونم. دو ماه بعد از اون شب وقتی جنگ تموم شد. رئیس زندان عزل شد. رئیس جدید که اومد دوباره تو محراب زندان مراسم مذهبی گرفتن. خیلی خنده دار بود کاری رو که قبلا ممنوع بود تحت حمایت قانون انجام می دادیم.»
ماری در حال ریختن شراب در لیوان :« بیا، بخوریم به سلامتی یولیوس.»
ژان:« من به سلامتی دخترم می خورم.» و لاجرعه لیوان را سر کشید.
ماری:« بعضی وقتها از کار هات وحشت می کنم. انگار تو دنیای ما نیستی...»
: « من هم اغلب وحشت دارم از اینکه به در و دیوار دست بزنم مبادا پودر بشن. بیشتر وقتها صدای ضربه های یولیوس رو می شنوم و می ترسم مبادا منظورشُ اشتباه فهمیده باشم.وقتی می خوام کلید خونه رو تو قفل بچرخونم می ترسم خونه غبار بشه و من بمونم و یه کلید خالی...»
ماری با خنده: «ولی می بینی که همه چیز سر جاشه!»
ژان در حالی که ضرباتی منظم به دیوار آشپزخانه می زدزیر لب زمزمه می کرد:« ایمان دارم. به فردا.به آینده. فردایی بدون دیوار، بدون سلول، بدون وحشت و زور. دنیایی که توش دیگه هیچ چیز به غبار تبدیل نشه. نترس: من فقط ضربه ها رو منتقل می کنم. دارم علامتی می فرستم تا شاید تو دنیایی دیگه به گوش کسی برسه. یولیوس؟ شاید. فانوس جلوی دروازه آویزونه. زن همسایه هنوز مقرراتیه. من هنوز هم نمی دونم کورت با اون دستای زمختش چی کار می کنه؛ دیگه وقتی به کسی نون یا سیگار بدم مجازات نمیشم. دیگه وقتی کلید رو تو قفل می چرخونم با ابری از غبار روبرو نمی شم؛ وقتی فردا دخترم کلمات نیایش رو تکرار می کنه صدای ضربه های یولیوس توی سرم مثل پتک صدا نمی کنه،...»


*پایان*




برداشتی آزاد از نمایش نامه الفبای ضربه ها _آلمان _ اثر هاینریش بل _ ترجمه:ناتالیچوبینه



نماشنامه رو که خوندم برام موضوعش خیلی جالب بود همین طور تا حدودی مبهم که فکر می کنم برخی از ترجمه ها با این مشکل مواجه اند برای همین سعی کردم با کمی تغییر و از جمله افزودن شخصیت های ژان و ماری، خلاصه کردن بعضی قسمت ها و تغییراتی در روند نمایش نامه و تبدیل آن به داستان کوتاه داستان را ملموس تر و واقعی تر بیان کنم. امیدوارم که در این کار تا حدودی موفق شده باشم.



حتما نظرت رو بنویس.


+ حسین ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۱
 
 

 Go to top Design by hm.Ariya : 15 June 2005 ; Copyright ? 2002-2005 Sepehr61