میرحسین موسوی

 
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

وبلاگ داستان کوتاه

 

۩ دوستان ۩  داستانها ۩  لينکستان ۩ طراح  ۩

 

مطالب اخیر


ویژه انتخابات

 کاوشگران راهکار نوین
 مریم گلی
 میر حسین
 نسل فیروزه ای

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
[متن کامل شعر]



 بی تو مهتاب شبی

Free Web Counter

دوستان

پسری با کفش های کتانی
میانبرهای سی ثانیه ای
حرف هایی برای گفتن
بانـوی اردیـبهشـت
داستانک چـوبی
همشهری کـاوه
خرچنگ مردابی
حقیقت زیبایی
Dismember
گور و گهواره
دومانلی تبریز
نقطه ته خط
بابک نادعلی
تنهاترین تنها
آبی آرام بلند
زبان سینـما
اشک مهتاب
تکه گمشده
قطره باران
جاداستانی
دلتنگی هام
 مژگان بانو
نفرین نامه
میم نوشت
 خاله ریـزه
 عمو مـجید
خشت زن
مریم گلی
مینی ژوپ
آبان دخت
داستانگو
پاییز آبی
ماهزاده
کومچولو
سپینود
مریم آ
اکسـیـر
انگوری
مجهول
ساناز
نارنج
شیبا
مرتیا
ثریا
صبا

سایت

دکتر الهی قمشه ای
وحید هاشمیان
آی آی کـتـاب
پارس فوتبال
هفت سنگ
 کاپـوچینـو
شـرقیان
آریا آرزم
کتابلاگ
قـابیل
الیشا
فروغ
شرح


داستانها

خاطرات پیرمرد 1و2و3و4
تو منو دیونه می کنی
چراغ نئون قرمز رنگ
سین مثل سهراب
اصلاحات مخفی
خفن شدن 1و2
ضربه آخر1و 2
بهشت غریب
عشق فوتبال
صبح روز عید
فقط 70 دلار
مهمانی آخر
جعبه سیاه
ماهی گلی
یک رنگی
حاجی آقا
عزاداری
18 تیر
کنکور
25TH
مترو
آرزو

دیگر نوشته ها

صد و یکمین سال تولد هدایت
زندگی نامه دکتر محمد مصدق
زندگی نامه فریدون مشیری
شب شعر: شمس لنگرودی
ستاره آسمان موسـيقی 
شعر نو یا کلاسیک؟1و2
نظر سنجی بد است
هجوم به دانشگاه
نمی خواهم بمیرم
کوچه مشیری
زلـزلـه بم


آرشیو

 

لينکستان

New Page 1

توجه: مسئوليت محتوی لینک ها بر عهده وبمستر آن می باشد


 

خفن شدن_قسمت دوم


(داستان کوتاه)
خاطرات پیرمرد_6

داشتم می گفتم کمتر از بیست و چهار ساعت برای خفن شدن فرصت داشتم و راضی کردن خانواده ام برای خفن شدن اصلی ترین کاری بود که باید انجام می دادم.
چون تک فرزند خانواده بودم از شیوه لوس شدن شروع کردم و کلی بهانه آوردم که لباس درست و حسابی ندارم ، دوستام بهم میخدن، قیافه ام شبیه دهاتی ها شده و خلاصه از این جور حرفها در چند نوبت به پدر و مادرم گفتم تا شاید یه کم دلشون به حالم بسوزه و بهم اجازه بدن نحوه لباس پوشیدنم رو عوض کنم. هر چند این کارهام تو جلب توجه اونها بی تاثیر نبود اما قادر نبودم با لوس کردن خودم حرفم رو به کرسی بنشونم. داشتم مایوس می شدم یه جورایی حرفمو میگذاشتن به حساب چرندیات. با خودم گفتم نمی تونم تو دو جناح بجنگم برای همین باید اجازه پدر یا مادرم رو منوط به اجازه اون یکی می کردم. برای این کار پدرم مناسب تر بود چون معمولا حال و حوصله جر و بحث رو نداشت و از طرفی خیلی منو تحویل می گرفت و کلی می تونستم براش ناز کنم. برای همین با کلی ناز و ادا و کارهای محیرالعقول حرف طلایی پدرم رو از زبونش بیرون کشیدم:«... من کاری ندارم هرچی مامانت می گه.» تا حدود زیادی موفق شده بودم فقط مونده بود مادرم رو راضی کنم. مامان من یه نقطه ضعف اساسی داشت اونم این بود که دوست نداشت ببینه کسی با کلاس تر و مدرن تر! از خودش یا خانواده هست.
خیلی جدی و متین رفتم سراغ مادرم و بهش گفتم:« اصلا من از خیر لباس نو گذشتم ... فردا با همین لباس ها میرم. بی خیال سعید یا فریا می خواد بهم بخنده یا نه... اصلا مهم نیست.»
مادرم انگار فقط کلمه فریا رو شنیده بود پرسید:« منظرت از فریا پسر فلوره است.»
بی تفاوت گفتم :« آره»
- :« پس پسر فلوره هم از این لباسهایی که تو میخوای بخری می پوشه؟!»
در حالی که قند تو دلم آب می شد گفتم:« آره... اصلا هم بهش نمی آد.»
مادرم کاملا عقب نشینی کرد :« خب شاید حق با تو باشه. فکر می کنم این روی آینده ات تاثیر بد بگذاره که تو جمع دوستانت مورد تمسخر واقع بشی. من حتما با پدرت صحبت می کنم. خوب نیست که ما نظرمون رو به تو تحمیل کنیم... تو باید آزادی داشته باشی...»
راستش رو بخواین درست گوش ندادم که مادرم بهم چی میگه یا پدرم رو چطور متقاعد میکنه فقط می دونستم که مادرم موفق میشه و من تا خفن شدن فاصله کمی دارم...! همیشه با خودم فکر می کردم اگر این چشم و هم چشمی زن ها نبود من تا آخر عمرم باید با همون تیپ بی کلاس این ور و اون ور می رفتم.
خلاصه مادرم با هزار دلیل منطقی پدرم رو راضی کرد و یه دست لباس از همون هایی که سعید گفته بود با یه ساعت غواصی رو خریدم. موهام رو هم کوتاه کردم و کلی ژل به موهام مالیدم تا اولین روز دبیرستان رو با هیبت خاصی شروع کنم.
روز اول دبیرستان همون طور که فکر می کردم بود و تیپ من بی نقص بود و کلی جلب توجه میکردم و از بس که خوش تیپ شده بودم همه ملت فکر می کردن که من سالهاست تریپم خفنه و کار درستم. خلاصه روز اول دبیرستان به خوبی گذشت و سعید هم از اینکه دوست حرف شنویی مثل من داره کلی حال کرد.
مادرم اون شب دوستش فلوره خانوم رو برای شام دعوت کرده بود تا زحمتش و خرجی که رو دست پدرم گذاشته بودیم رو جبران کنه.
طبق پیش بینی مادرم فلوره خانوم و شوهرش از دگرگونی تیپ من کلی شوکه شدن و به به و چه چه گفتن و قربون صدقه من رفتن شروع شد. خاله فلوره که منو داماد خودش می دونست و کلی از دیدن قیافه ام مستفیظ شده بود.
ژینا تا منودید گفت:« شکل عروسک ها شدی...!»
اول نفهمیدم منظورش چیه و با خودم فکر کردم این دختر بچه چقدر اُمل و بی کلاسه ... بعد که فکر کردم دیدم راست میگه شده بودم مثل عروسک خیمه شب بازی دنبال آزادی بودم ولی اسیر شده بودم و مادرم و سعید و بقیه به فکر منافع خودشون بودن و می خواستن من چیزی باشم که اونا می خوان. از روز بعد اونطور که خودم میخواستم لباس پوشیدم و موهام رو آرایش کردم.
نه مثل سعید های کلاس بودم نه دهاتی و جواد!
معنی این حرف رو اون موقع تازه فهمیدم:« خیر الامور اوسطها»

+ حسین ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۱٢
 
 

 Go to top Design by hm.Ariya : 15 June 2005 ; Copyright ? 2002-2005 Sepehr61