میرحسین موسوی

 
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

وبلاگ داستان کوتاه

 

۩ دوستان ۩  داستانها ۩  لينکستان ۩ طراح  ۩

 

مطالب اخیر


ویژه انتخابات

 کاوشگران راهکار نوین
 مریم گلی
 میر حسین
 نسل فیروزه ای

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
[متن کامل شعر]



 بی تو مهتاب شبی

Free Web Counter

دوستان

پسری با کفش های کتانی
میانبرهای سی ثانیه ای
حرف هایی برای گفتن
بانـوی اردیـبهشـت
داستانک چـوبی
همشهری کـاوه
خرچنگ مردابی
حقیقت زیبایی
Dismember
گور و گهواره
دومانلی تبریز
نقطه ته خط
بابک نادعلی
تنهاترین تنها
آبی آرام بلند
زبان سینـما
اشک مهتاب
تکه گمشده
قطره باران
جاداستانی
دلتنگی هام
 مژگان بانو
نفرین نامه
میم نوشت
 خاله ریـزه
 عمو مـجید
خشت زن
مریم گلی
مینی ژوپ
آبان دخت
داستانگو
پاییز آبی
ماهزاده
کومچولو
سپینود
مریم آ
اکسـیـر
انگوری
مجهول
ساناز
نارنج
شیبا
مرتیا
ثریا
صبا

سایت

دکتر الهی قمشه ای
وحید هاشمیان
آی آی کـتـاب
پارس فوتبال
هفت سنگ
 کاپـوچینـو
شـرقیان
آریا آرزم
کتابلاگ
قـابیل
الیشا
فروغ
شرح


داستانها

خاطرات پیرمرد 1و2و3و4
تو منو دیونه می کنی
چراغ نئون قرمز رنگ
سین مثل سهراب
اصلاحات مخفی
خفن شدن 1و2
ضربه آخر1و 2
بهشت غریب
عشق فوتبال
صبح روز عید
فقط 70 دلار
مهمانی آخر
جعبه سیاه
ماهی گلی
یک رنگی
حاجی آقا
عزاداری
18 تیر
کنکور
25TH
مترو
آرزو

دیگر نوشته ها

صد و یکمین سال تولد هدایت
زندگی نامه دکتر محمد مصدق
زندگی نامه فریدون مشیری
شب شعر: شمس لنگرودی
ستاره آسمان موسـيقی 
شعر نو یا کلاسیک؟1و2
نظر سنجی بد است
هجوم به دانشگاه
نمی خواهم بمیرم
کوچه مشیری
زلـزلـه بم


آرشیو

 

لينکستان

New Page 1

توجه: مسئوليت محتوی لینک ها بر عهده وبمستر آن می باشد


 

یک رنگی


داستان کوتاه

توی يه باغ پر درخت انواع و اقسام پرنده کنار هم زندگی می کردن و بینشون صلح و صفا حاکم بود. اونا دلاشون با هم يکی شده بود آخه چند سالی از رفاقت اونا می گذشت. اونا خيلی سال قبل همديگه رو پيدا کرده بودن. با هم عهد بسته بودن از هم جدا نشن. توی اين جمع يه کلاغی بود. کلاغه همش سرو صدا می کرد، شلوغ می کرد، حرف تو دهنش نمی موند. اما ساده بود ... همه رو مثل خودش می ديد. يکرنگ، سياه سياه ...

يه روز چند تا مرغ عشق اومدن تو باغ چرخی بزنن و برن. ولی پابند شدن ، موندن و اومدن تو جمع پرنده ها. پرنده ها تصمیم گرفتن به شکرانه چند سال دوستی یه جشن با شکوه بگيرن و خوش باشن. يکی از مرغ عشق ها گفت : من يه لونه خالی دارم روی يه تک درخت وسط جنگل، اونجا دنج دنجه.

خلاصه اونا رفتن و بساط مهموني رو بر پا کردن . مهمونا کم کم اومدن و بزمی به راه افتاد. داشت به همه خوش میگذشت که يه قناری که صدای بزن بکوب رو شنيده بود اومد تو بزم. کلاغه داشت واسه خودش حال می کرد که يه دفعه نگاه کلاغ افتاد تو چشم قناریه. کلاغه با خودش گفت: اونم مث من یه رنگه ... زردِ زرد. کلاغه چشماشو که می بست  قناريه می اومد جلوی چشماش. يه حسی داشت. هر بار که قناری رو می ديد احساس قوی تر می شد. قناری هم همش می اومد نزديک کلاغه پرواز می کرد.

کلاغه و قناری با هم حرف زدن ساعتها و روزها ... يه روز قناری به کلاغ گفت که تو دنيا هیچ دوستی به جز ماه نداره.کلاغه گفت پس من چی؟  بعد نگاهی به کلاغ کرد و ادامه داد تو رو هم مث ماه دوست دارم. اون روز برای کلاغه خيلی مهم بود...

 توی اون باغ پرنده زياد بود. يه روز که قناری داشت تو باغ اين ور و اون ور می رفت چشمش افتاد به يه طوطی . تازه چيزائی که کلاغه نداشت به چشش اومد . طوطی رنگارنگ بود .خودش يه رنگ ، بالش يه رنگ ، دمش يه رنگ ، نوکش يه رنگ . ديگه هر چی به کلاغه نگاه می کرد ، طوطی بيشتر به نظرش جالب می اومد ديگه اون برق تو چشاش نبود. کم کم رابطه اش رو با کلاغه کم کرد. يه روز هم آب پاکی رو ريخت رو دست کلاغه و خلاص ...

 کلاغه تازه فهميد رنگ و چند رنگی يعنی چی؟! کلاغه خيلی دلش به حال طوطی می سوخت . آخه تو اون باغ ، قرقاول ، طاووس و هزار تا پرنده رنگين تر از طوطی هم بود...

 

 

 ****

و اما مسابقه:

چرا وبلاگ می نویسید و چه انگیزه ای را عامل اصلی رشد وبلاگ نویسی میان ایرانی ها می دانید؟ آیا این کار به عادت تبدیل شده است؟

 

  • برای شرکت در مسابقه کافیست جواب را حداقل در یک جمله در قسمت پیام های دیگران وبلاگ من بنویسید. مهلت شرکت در مسابقه تا اول مهر 82(سالگرد یک سالگی وبلاگ من) می باشد. جایزه مسابقه اکانت اینترنت است که به سه نفر اولی که بهترین جواب را داده باشند اهدا می شود.

+ حسین ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٩
 
 

 Go to top Design by hm.Ariya : 15 June 2005 ; Copyright ? 2002-2005 Sepehr61