میرحسین موسوی

 
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

وبلاگ داستان کوتاه

 

۩ دوستان ۩  داستانها ۩  لينکستان ۩ طراح  ۩

 

مطالب اخیر


ویژه انتخابات

 کاوشگران راهکار نوین
 مریم گلی
 میر حسین
 نسل فیروزه ای

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
[متن کامل شعر]



 بی تو مهتاب شبی

Free Web Counter

دوستان

پسری با کفش های کتانی
میانبرهای سی ثانیه ای
حرف هایی برای گفتن
بانـوی اردیـبهشـت
داستانک چـوبی
همشهری کـاوه
خرچنگ مردابی
حقیقت زیبایی
Dismember
گور و گهواره
دومانلی تبریز
نقطه ته خط
بابک نادعلی
تنهاترین تنها
آبی آرام بلند
زبان سینـما
اشک مهتاب
تکه گمشده
قطره باران
جاداستانی
دلتنگی هام
 مژگان بانو
نفرین نامه
میم نوشت
 خاله ریـزه
 عمو مـجید
خشت زن
مریم گلی
مینی ژوپ
آبان دخت
داستانگو
پاییز آبی
ماهزاده
کومچولو
سپینود
مریم آ
اکسـیـر
انگوری
مجهول
ساناز
نارنج
شیبا
مرتیا
ثریا
صبا

سایت

دکتر الهی قمشه ای
وحید هاشمیان
آی آی کـتـاب
پارس فوتبال
هفت سنگ
 کاپـوچینـو
شـرقیان
آریا آرزم
کتابلاگ
قـابیل
الیشا
فروغ
شرح


داستانها

خاطرات پیرمرد 1و2و3و4
تو منو دیونه می کنی
چراغ نئون قرمز رنگ
سین مثل سهراب
اصلاحات مخفی
خفن شدن 1و2
ضربه آخر1و 2
بهشت غریب
عشق فوتبال
صبح روز عید
فقط 70 دلار
مهمانی آخر
جعبه سیاه
ماهی گلی
یک رنگی
حاجی آقا
عزاداری
18 تیر
کنکور
25TH
مترو
آرزو

دیگر نوشته ها

صد و یکمین سال تولد هدایت
زندگی نامه دکتر محمد مصدق
زندگی نامه فریدون مشیری
شب شعر: شمس لنگرودی
ستاره آسمان موسـيقی 
شعر نو یا کلاسیک؟1و2
نظر سنجی بد است
هجوم به دانشگاه
نمی خواهم بمیرم
کوچه مشیری
زلـزلـه بم


آرشیو

 

لينکستان

New Page 1

توجه: مسئوليت محتوی لینک ها بر عهده وبمستر آن می باشد


 

بهشت غريب


داستان کوتاه

با صدای مهماندارکه به انگلیسی اعلام می کرد تا چند دقیقه دیگر هواپیما در فرودگاه اتاوا به زمین خواهد نشست از خواب پریدم. همه چیز سر جای خود بود اگر چه باور کردنی نبود ولی واقعیت داشت. من که سالها آرزوی زندگی آرام در کشوری آزاد را داشتم فقط چند دقیقه با آزادی فاصله داشتم. همه اتفاق ها در یک ماه اخیر روی داده بود. درست از آنروزی که کیف حاوی مدارک پریا در اتوموبیلم جا مانده بود. هرگز فکر نمی کردم پریا که حالا همسرم هست سرنوشت مرا آنگونه که حتی در خواب هم نمی دیدم رقم بزند. من فقط یک راننده آژانس بودم و بعد از سه سال که دنبال کاری مرتبط با رشته تحصیلی ام گشتم و بی نتیجه بود تازه وارد آژانس شده بودم ولی به قول پریا این فقط مربوط به یک ماه پیش بود.

بعد از پیاده شدن و طی مراحل قانونی و تحویل گرفتن اثاث رو به پریا گفتم:«خواب نمی بینم؟!» لبخندی زد و گفت:« نه» انگار رو ابرها راه می رفتم. پرسیدم:« حالا کجا باید بریم؟» خندید و گفت:«من یا تو...؟ منتظر جورج هستم.» از جوابش خنده ام گرفت وای که چقدر دوست داشتم جورج سریعتر بیاید. هر چند سالن انتظار فرودگاه آنقدر دوست داشتنی بود که حاضر بودم تا شب آنجا بمانم.

نیم ساعت بعد جورج آمد. یک سیاه پوست چهار شانه بد قیافه در دلم گفتم:« صد رحمت به افغانیها!» جورج به پریا که رسید دستش را دراز کرد. بهم بر خورد اما مهم نبود بعدا حتما باید ادبش کنم.

پریا مرا اینگونه معرفی کرد:« مستر عابدی» و جورج فقط سرش را تکان داد هر چند بیشتر دوست داشتم اینگونه معرفی کند: شوهرم محمود. اما مهم نبود. جورج چمدانهای همسرم را برداشت و راه افتاد پریا هم به دنبال او. من هم وسایلم را برداشتم و دنبال آنها رفتم. بیرون سالن به سمت بنز سیاه رنگی حرکت کردن. خودم را که به آنها رساندم پریا خیلی جدی گفت:« محمود... نمی دونم چطور ازت تشکر کنم. اگر تو نبودی من نمی تونستم بیام کانادا... امیدوارم این یک ماه به تو خوش بگذره... خوشحال میشم چند روزی مهمان من باشی.»

حتما شوخی می کرد با تعجب گفتم:« یک ماه... مهمان!» اما کاملا جدی بود. گفتم:« من و تو زن و شوهریم. مگه نه؟!» گفت:« از نظر امور خارجه ایران بله. اونهم مهم نیست من با وکیلم صحبت می کنم تا دو سه روز دیگه از هم طلاق می گیریم...» دیگه متوجه حرفاش نشدم. تمام بدنم مثل یخ شده بود.مهمان؟!... طلاق؟!... یعنی چی؟!

پریا دوباره تعارف کرد که مهمانش باشم اما من گیج و گنگ شده بودم.تلفن همراه و شماره تلفن منزلش را داد و بعد سوار ماشین شد و رفت. من ماندم و بهشت آرزوهایم. به هتل یکی از دوستان ایرانی ام رفتم. چند روزی گیج و منگ بودم تا اینکه وکیل پریا با موبایل تماس گرفت و گفت تمام کارها انجام شده فقط مانده رضایت من. طلاق نامه را که امضا کردم. از وکیل همسر سابقم شنیدم که جورج تنها مرد ایده آل پریاست که از پنج سال پیش به اینطرف با هم هستن بدون اینکه نسبتی با هم داشته باشن... مغزم از شدت درد داشت می ترکید.

وکیل ادامه داد:« پریا متولد کانادا بود و تنها وارث عمه اش. یک ماه پیش به ایران می آید و چون مجرد بوده ویزا اقامت دائم کانادا به او تعلق نمی گیرد چاره ای جز ازدواج صوری ندارد وبا صحنه سازی مدارکش را در اتوموبیل من جا می گذارد تا اینکه با پیشنهاد ازدواج و سفر به سرزمین آرزوها مرا وارد این بازی می کند و با یک ویزا یک ماهه و خرج سفر مرا رام می کند...»

 فردا برمیگردم ایران ...

 

***

من محمود نیستم ها من همون آریام...

+ حسین ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱۸
 
 

 Go to top Design by hm.Ariya : 15 June 2005 ; Copyright ? 2002-2005 Sepehr61