میرحسین موسوی

 
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

وبلاگ داستان کوتاه

 

۩ دوستان ۩  داستانها ۩  لينکستان ۩ طراح  ۩

 

مطالب اخیر


ویژه انتخابات

 کاوشگران راهکار نوین
 مریم گلی
 میر حسین
 نسل فیروزه ای

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
[متن کامل شعر]



 بی تو مهتاب شبی

Free Web Counter

دوستان

پسری با کفش های کتانی
میانبرهای سی ثانیه ای
حرف هایی برای گفتن
بانـوی اردیـبهشـت
داستانک چـوبی
همشهری کـاوه
خرچنگ مردابی
حقیقت زیبایی
Dismember
گور و گهواره
دومانلی تبریز
نقطه ته خط
بابک نادعلی
تنهاترین تنها
آبی آرام بلند
زبان سینـما
اشک مهتاب
تکه گمشده
قطره باران
جاداستانی
دلتنگی هام
 مژگان بانو
نفرین نامه
میم نوشت
 خاله ریـزه
 عمو مـجید
خشت زن
مریم گلی
مینی ژوپ
آبان دخت
داستانگو
پاییز آبی
ماهزاده
کومچولو
سپینود
مریم آ
اکسـیـر
انگوری
مجهول
ساناز
نارنج
شیبا
مرتیا
ثریا
صبا

سایت

دکتر الهی قمشه ای
وحید هاشمیان
آی آی کـتـاب
پارس فوتبال
هفت سنگ
 کاپـوچینـو
شـرقیان
آریا آرزم
کتابلاگ
قـابیل
الیشا
فروغ
شرح


داستانها

خاطرات پیرمرد 1و2و3و4
تو منو دیونه می کنی
چراغ نئون قرمز رنگ
سین مثل سهراب
اصلاحات مخفی
خفن شدن 1و2
ضربه آخر1و 2
بهشت غریب
عشق فوتبال
صبح روز عید
فقط 70 دلار
مهمانی آخر
جعبه سیاه
ماهی گلی
یک رنگی
حاجی آقا
عزاداری
18 تیر
کنکور
25TH
مترو
آرزو

دیگر نوشته ها

صد و یکمین سال تولد هدایت
زندگی نامه دکتر محمد مصدق
زندگی نامه فریدون مشیری
شب شعر: شمس لنگرودی
ستاره آسمان موسـيقی 
شعر نو یا کلاسیک؟1و2
نظر سنجی بد است
هجوم به دانشگاه
نمی خواهم بمیرم
کوچه مشیری
زلـزلـه بم


آرشیو

 

لينکستان

New Page 1

توجه: مسئوليت محتوی لینک ها بر عهده وبمستر آن می باشد


 

«حاجی آقا»


داستان کوتاه

 

پیرمرد به حال احتضار افتاده بود. گهگاهی چشمانش را باز می کرد و آرام زیر لب چیزی می خواست و باز از درد بیهوش می شد. اتاق ساکت و سرد بود. انگار که برای مردن چیزی کم نبود. خبری از آه و ناله اعضای خانه نبود انگار که انتظار مرگ پیرمرد را می کشیدند. پیرمرد که یک ماه پیش _ درست قبل از آنکه به بستر بیماری بیفتد _ امین ، بزرگ و معتمد اهالی محل بود اکنون همچون بید تکیده ای نای نفس نداشت. هم خودش و هم اطرافیانش دست به دعا برای مرگی آسوده برداشته بودند اما...

در این لحظه در چوبی اتاق باز شد و جوانی سیه پوش با محاسنی اندک وارد شد. از چهره اش غم می بارید. آمد و کنار بالین پیرمرد روی صندلی چوبی کهنه ای نشست. دستان پیرمرد را در دستانش گرفت و بوسه ای بر آنها زد صورتش از اشک نمناک شده بود. زیر لب دعایی برای پیرمرد می خواند. پیرمرد چشمانش را باز کرد و با دیدن جوانک که سید خطابش می کرد چهره اش باز تر شد انگار که نیرویی گرفته باشد لب به سخن گشود و با صدایی لرزان و آرام گفت :

«سید... چه خبر از مسجد؟»

ـ حاجی همه چی سر جاشه ... هیچ مشکلی نیست... فقط ... جای شما خیلی خالیه ...

: سید باهات خیلی کار دارم. اون خونه شمال تهران ... آدرس شو که بهت دادم. فردا صب برو اونجا. بگو از طرف حاجی اومدم ... خونه چن تا دختر خیابونیه ... یکی شون زن عقدی منه... باقی هم صیغه کردم... سه میلیون اونجا تو صندوقچه بالا کمد هست پاشو برش دار. ... وقتی رفتی اونجا ... یه میلیونش رو بده به مریم ... بش بگو مهریه شه ... طلاقنامه هم اونجاس. بش بگو امضا کنه ... بعد ... بده دست حاج سیف اله ... همون محضر دارِ سر پیچ شمرون ... می دونی که کیو میگم؟... باقی کارا رو دُرست میکنه.

نفس پیرمرد گرفت. هن و هنی کرد و ادامه داد:

گوشِت با منه...؟!

سید با چشمانی از حدقه در می آمده و لکنت زبان گفت:

ب بله حاجی... امر بفرمائین.

پیرمرد ادامه داد:

یه میلیونش رو هم بده به اون چارتا دختر ... باقیش هم بده به صابخونه ... آقای کاشانی ... بهش بگو بذاره دخترا تا سه ماه دیگه بمونن و باقی کرایه رو هم از پول پیش کم کنه. ... اینو به دخترا هم بگو.

ـ چشم حاجی.

: تو این دو سه ماه که باد فتق گرفته ام رجعتی نکردم ... ولی باز دخترا سه ماه بمونن اونجا بهتره ... راستی حواست باشه حاج خانوم چیزی نفهمه ها ... و گرنه تو گور هم ... دست از سر من بر نمی داره ...

پیرمرد به سرفه افتاد. سید دستپاچه شد و لیوانی آب برایش ریخت ... نفس پیرمرد برگشت. گلویی تازه کرد و ادامه داد:

تو این هفته اخیر یه لحظه مرگ از جلو چشم دور نبوده ... سید ... تو که غریبه نیستی ... منم که پسر ندارم ... تو جای پسر من ... نذار آخر عمری ذلیل بشم ... نذار بعد مرگم این دختر کوچیکه ام بی سر و سامون بمونه ... تا همین سر هفته عقدش کن ... به حاج خانوم هم سپردم ... تا هف هش ماه دیگه هم عقل میاد سرش و پونزده سالش تموم میشه ... رسما ازدواج کنین برین سر خونه زندگیتون.

خواسته پیرمرد سخت تر از آنی بود که سید بی تامل چشم بگوید ... سری به تایید تکان داد. حال پیرمرد بدتر شده بود. ... سید عزم رفتن کرد. حاجی دستش را گرفت و پرسید:

ببینم سید … سر اون مسئله که تردید حاصل شده بود بررسی کردی؟

سید بر آشفته گفت:

حاجی من گفتم که چطور میشه... حرف من درست بود ... تحقیق هم کردم ... خودتون پای منبر، شبای جمعه، بعد نماز عشا ، مسئله که طرح می کردین چند بار اینو گفتین ... الان چی شده که تردید پیش اومده ... نکنه از کسالته؟

حاجی پوزخندی زد و گفت:

کسالت؟ ... نه... راستش ... تو که غریبه نیستی ... من اون مسئله ها رو از کتاب مرجع تقلیدمون اخذ می کردم ... هنوزم در صحتش شک دارم ...گفتم نکنه خدای ناکرده چیزی که به عوام گفتم ... ناثواب بوده باشه.

حاجی بعد رو به خدا کرد و با ناله گفت:

خدایا مُردم از درد ... عذاب بسه ... مرگ رو نازل کن.

 

 

 

-------------------

1)      عنوان داستان یکی از کتابهای مرحوم هدایت است.

2)      این مطلب رو خوب بخونین و خوب نظر بدین ... تا چن روز دیگه هیچ خبری از آپدیت شدن اینجا نیست ها... (یعنی تا پنجم ششم بهمن که امتحانام تموم بشه)

3)      ما یه وبلاگ خارج از پرشین راه انداختیم برای مواقع قاط زدن اینجا ... اما یه هفته است که بلاگ اسکای قاطیده... به هر حال این آدرس اون وبلاگ منه http://sepehr61.blogsky.com

فعلا بای

 

+ حسین ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/۱٧
 
 

 Go to top Design by hm.Ariya : 15 June 2005 ; Copyright ? 2002-2005 Sepehr61