میرحسین موسوی

 
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

وبلاگ داستان کوتاه

 

۩ دوستان ۩  داستانها ۩  لينکستان ۩ طراح  ۩

 

مطالب اخیر


ویژه انتخابات

 کاوشگران راهکار نوین
 مریم گلی
 میر حسین
 نسل فیروزه ای

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
[متن کامل شعر]



 بی تو مهتاب شبی

Free Web Counter

دوستان

پسری با کفش های کتانی
میانبرهای سی ثانیه ای
حرف هایی برای گفتن
بانـوی اردیـبهشـت
داستانک چـوبی
همشهری کـاوه
خرچنگ مردابی
حقیقت زیبایی
Dismember
گور و گهواره
دومانلی تبریز
نقطه ته خط
بابک نادعلی
تنهاترین تنها
آبی آرام بلند
زبان سینـما
اشک مهتاب
تکه گمشده
قطره باران
جاداستانی
دلتنگی هام
 مژگان بانو
نفرین نامه
میم نوشت
 خاله ریـزه
 عمو مـجید
خشت زن
مریم گلی
مینی ژوپ
آبان دخت
داستانگو
پاییز آبی
ماهزاده
کومچولو
سپینود
مریم آ
اکسـیـر
انگوری
مجهول
ساناز
نارنج
شیبا
مرتیا
ثریا
صبا

سایت

دکتر الهی قمشه ای
وحید هاشمیان
آی آی کـتـاب
پارس فوتبال
هفت سنگ
 کاپـوچینـو
شـرقیان
آریا آرزم
کتابلاگ
قـابیل
الیشا
فروغ
شرح


داستانها

خاطرات پیرمرد 1و2و3و4
تو منو دیونه می کنی
چراغ نئون قرمز رنگ
سین مثل سهراب
اصلاحات مخفی
خفن شدن 1و2
ضربه آخر1و 2
بهشت غریب
عشق فوتبال
صبح روز عید
فقط 70 دلار
مهمانی آخر
جعبه سیاه
ماهی گلی
یک رنگی
حاجی آقا
عزاداری
18 تیر
کنکور
25TH
مترو
آرزو

دیگر نوشته ها

صد و یکمین سال تولد هدایت
زندگی نامه دکتر محمد مصدق
زندگی نامه فریدون مشیری
شب شعر: شمس لنگرودی
ستاره آسمان موسـيقی 
شعر نو یا کلاسیک؟1و2
نظر سنجی بد است
هجوم به دانشگاه
نمی خواهم بمیرم
کوچه مشیری
زلـزلـه بم


آرشیو

 

لينکستان

New Page 1

توجه: مسئوليت محتوی لینک ها بر عهده وبمستر آن می باشد


 

آرزو


مثلا داستان

 

پسر جوان خیره به نقطه نا معلومی می نگریست صدای تدریس استاد در گوشش زمزمه ای آرام و مبهم بود. خط سیر نگاهش بی اختیار به سوی دختر جوان چرخید. لحظه ای نگاهشان در هم گره خورد. دختر بی اعتنا پشت چشمی نازک کرد و نگاهش را برگرداند.

نور شدیدی به چشمان پسر می تابید. لحظه ای پلک بر هم گذاشت: آه چه آرامشی.

در خیالش خود را در میان ابرها می دید. بی اختیار برخاست و به سمت دخترک رفت و دستانش را گرفت. دختر با ناز برخاست و رو به او ایستاد. پسر بوسه ای عاشقانه بر دستان او زد. چشمان دختر خمارآلود شده بود. گرمای نفس هایش را می شد حس کرد. پسر آرام زمزمه کرد: من رومئو ... تو ژولیت!

صدای خش دار پسر ، دخترک را به هوش آورد. نگاهش را تیز کرد :سعید... اما پسرک آنی نبود که دختر صدایش می کرد. با خشم دستش را از میان دستان پسر بیرون کشید و بی مقدمه سیلی محکمی به گونه پسر نواخت . گونه سرخ از شرم پسر سرخ تر شد.

پسرک دوباره چشمانش را باز کرد ... احساس کرد نور دیگر چشمانش را نمی زند ...

استاد همچنان در مذمت نظریه فروید سخن می راند.

 

+ حسین ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱۱/٦
 
 

 Go to top Design by hm.Ariya : 15 June 2005 ; Copyright ? 2002-2005 Sepehr61