میرحسین موسوی

 
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

وبلاگ داستان کوتاه

 

۩ دوستان ۩  داستانها ۩  لينکستان ۩ طراح  ۩

 

مطالب اخیر


ویژه انتخابات

 کاوشگران راهکار نوین
 مریم گلی
 میر حسین
 نسل فیروزه ای

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
[متن کامل شعر]



 بی تو مهتاب شبی

Free Web Counter

دوستان

پسری با کفش های کتانی
میانبرهای سی ثانیه ای
حرف هایی برای گفتن
بانـوی اردیـبهشـت
داستانک چـوبی
همشهری کـاوه
خرچنگ مردابی
حقیقت زیبایی
Dismember
گور و گهواره
دومانلی تبریز
نقطه ته خط
بابک نادعلی
تنهاترین تنها
آبی آرام بلند
زبان سینـما
اشک مهتاب
تکه گمشده
قطره باران
جاداستانی
دلتنگی هام
 مژگان بانو
نفرین نامه
میم نوشت
 خاله ریـزه
 عمو مـجید
خشت زن
مریم گلی
مینی ژوپ
آبان دخت
داستانگو
پاییز آبی
ماهزاده
کومچولو
سپینود
مریم آ
اکسـیـر
انگوری
مجهول
ساناز
نارنج
شیبا
مرتیا
ثریا
صبا

سایت

دکتر الهی قمشه ای
وحید هاشمیان
آی آی کـتـاب
پارس فوتبال
هفت سنگ
 کاپـوچینـو
شـرقیان
آریا آرزم
کتابلاگ
قـابیل
الیشا
فروغ
شرح


داستانها

خاطرات پیرمرد 1و2و3و4
تو منو دیونه می کنی
چراغ نئون قرمز رنگ
سین مثل سهراب
اصلاحات مخفی
خفن شدن 1و2
ضربه آخر1و 2
بهشت غریب
عشق فوتبال
صبح روز عید
فقط 70 دلار
مهمانی آخر
جعبه سیاه
ماهی گلی
یک رنگی
حاجی آقا
عزاداری
18 تیر
کنکور
25TH
مترو
آرزو

دیگر نوشته ها

صد و یکمین سال تولد هدایت
زندگی نامه دکتر محمد مصدق
زندگی نامه فریدون مشیری
شب شعر: شمس لنگرودی
ستاره آسمان موسـيقی 
شعر نو یا کلاسیک؟1و2
نظر سنجی بد است
هجوم به دانشگاه
نمی خواهم بمیرم
کوچه مشیری
زلـزلـه بم


آرشیو

 

لينکستان

New Page 1

توجه: مسئوليت محتوی لینک ها بر عهده وبمستر آن می باشد


 

۱۸ تير


 

درب کشویی مطب به آرامی باز و بسته شد و از داخل اتاق جوانی که علیرغم سن کمش، فرتوت و خسته به نظر می رسید بیرون آمد و به سوی منشی رفت. ویزیت را داد و برای یک ماه بعد وقت گرفت. این کارها جزئی از وجودش شده بود. انگار که مثل ماشین تک تک حرکات از قبل طراحی شده بود و بی اختیار مکلف به انجام آن بود. دکتر سخن از بهبود اوضاع جسمی اش به میان آورده بود و گفته بود باید به آینده امیدوار باشد. مدتها بود که چنین اخباری نیز خوشحالش نمی کرد.

با وجودی که پنج سال از آن روز گذشته بود اما همچنان آن لحظات تلخ در ذهنش حک شده بود.

آرام سوار اتوموبیل خود شد. سیگاری آتش زد. دکتر بارها گفته بود سیگار برایش مثل سم است اما تاثیر سیگار را از قرص های ضد افسردگی بیشتر می دانست.

یاد آن سالها افتاد. دانشجوی درسخوانی بود؛ مودب و سر به زیر. هر صبحش را با «سلام» آغاز می کرد با این وجود سرش تو لاک خودش بود. دردسر آنجا شروع شد که عروسک گردان تئاتر شهر چند جوان برای رونق کار خود استخدام کرد. مرد عروسک گردان عمامه سیاهی بر سر می گذاشت اما بهتر از هم ردیفان خودش سخنرانی می کرد و همیشه موفقیتش را نزدیکی به زبان جوانان می دانست. جوانان هم دوستش داشتند. و به ظاهر او هم جوانان را دوست داشت. اما این دوست داشتن ها و قربان صدقه هم رفتن ها زیاد ادامه نیافت چون یکی دیگر از کارگردانها که او هم به روش خودش به فکر جوانان بود و دوستشان داشت تصمیم گرفت با کمک چند جوان عزیزتر از جان که لباس شخصی خود را می پوشیدند به درس و مشق آن جوانان مادر مرده که جو گیر شده و الکی سوت و هورا کشیده بودند رسیدگی کند.

دود سیگار را با تمام وجود بیرون داد. پوزخندی به تفکراتش زد و دوباره به فکر فرو رفت.

وسط امتحانات یعنی درست شب امتحان «منطق اسلامی» بود. ساعت از نیمه گذشته بود. او و سعید، هم اتاقی اش، از بس درس خوانده بودن خواب به چشمشان نمی آمد. صدایی از بیرون آمد. توجهی نکردند. صدا بیشتر شد. «...حتما دوباره دزدی شده!» اینو سعید گفت و با هم به بیرون ساختمان رفتند. اما نه! دزدی در کار نبود. هر چه بود پلیس بود، حافظ جان مردم! ...

سرش گیج می رفت. حالت تهوع داشت. بارها این لحظات در ذهنش تداعی شده بود... دوباره به یاد آوردن آن روزها زجر آور بود: نه از کتکی که خورده بود، نه از 6 ماه زندان و بی خبری و اخراج از دانشگاه، نه حتی از مرگ سعید و دیگر دوستانش ... از این ناراحت بود که کارگردان عمامه مشکی چگونه آرام و بی صدا با رقیب کنار آمده و حرفهایی که او و دوستانش را هیجان زده کرده بود را فراموش کرده...

 

+ حسین ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۱٩
 
 

 Go to top Design by hm.Ariya : 15 June 2005 ; Copyright ? 2002-2005 Sepehr61