میرحسین موسوی

 
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

وبلاگ داستان کوتاه

 

۩ دوستان ۩  داستانها ۩  لينکستان ۩ طراح  ۩

 

مطالب اخیر


ویژه انتخابات

 کاوشگران راهکار نوین
 مریم گلی
 میر حسین
 نسل فیروزه ای

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
[متن کامل شعر]



 بی تو مهتاب شبی

Free Web Counter

دوستان

پسری با کفش های کتانی
میانبرهای سی ثانیه ای
حرف هایی برای گفتن
بانـوی اردیـبهشـت
داستانک چـوبی
همشهری کـاوه
خرچنگ مردابی
حقیقت زیبایی
Dismember
گور و گهواره
دومانلی تبریز
نقطه ته خط
بابک نادعلی
تنهاترین تنها
آبی آرام بلند
زبان سینـما
اشک مهتاب
تکه گمشده
قطره باران
جاداستانی
دلتنگی هام
 مژگان بانو
نفرین نامه
میم نوشت
 خاله ریـزه
 عمو مـجید
خشت زن
مریم گلی
مینی ژوپ
آبان دخت
داستانگو
پاییز آبی
ماهزاده
کومچولو
سپینود
مریم آ
اکسـیـر
انگوری
مجهول
ساناز
نارنج
شیبا
مرتیا
ثریا
صبا

سایت

دکتر الهی قمشه ای
وحید هاشمیان
آی آی کـتـاب
پارس فوتبال
هفت سنگ
 کاپـوچینـو
شـرقیان
آریا آرزم
کتابلاگ
قـابیل
الیشا
فروغ
شرح


داستانها

خاطرات پیرمرد 1و2و3و4
تو منو دیونه می کنی
چراغ نئون قرمز رنگ
سین مثل سهراب
اصلاحات مخفی
خفن شدن 1و2
ضربه آخر1و 2
بهشت غریب
عشق فوتبال
صبح روز عید
فقط 70 دلار
مهمانی آخر
جعبه سیاه
ماهی گلی
یک رنگی
حاجی آقا
عزاداری
18 تیر
کنکور
25TH
مترو
آرزو

دیگر نوشته ها

صد و یکمین سال تولد هدایت
زندگی نامه دکتر محمد مصدق
زندگی نامه فریدون مشیری
شب شعر: شمس لنگرودی
ستاره آسمان موسـيقی 
شعر نو یا کلاسیک؟1و2
نظر سنجی بد است
هجوم به دانشگاه
نمی خواهم بمیرم
کوچه مشیری
زلـزلـه بم


آرشیو

 

لينکستان

New Page 1

توجه: مسئوليت محتوی لینک ها بر عهده وبمستر آن می باشد


 

تو منو دیونه می کنی


داستان کوتاه

«تو منو دیونه می کنی آخر!» اینو با لحن خاصی گفتم و زود از گفته ام پشیمان شدم. با چشمان عسلی رنگش ملتمسانه نگاهم کرد. انگار که حرفی داشته باشد اما هیچ نگفت. از بس مغرور بود. می دانستم در دلش غوغایی است؛ از همان اول می دانستم که احساس دیگری نسبت به من دارد. این را بارها گفته بود: «من از تو سه سال بزرگترم.» راست میگفت اما برایم مهم نبود. می گفت «بیوه است» این هم برایم مهم نبود. می گفت «به خاطر درس است که تحویلم می گیرد وگرنه...» این هم اهمیتی نداشت. این اواخر از دوستانش شنیده بودم که باید فراموشش کنم اما نه! نمی توانستم. مدتی فکر می کردم از روی ترحم دوستش دارم اما اینگونه نبود. او را چه نیاز به ترحم من!...

سال اول که وارد دانشگاه شدم سرم به لاک خودم بود و درسم را می خواندم. و همین سر به زیر بودن انگار کار دستم داد. از سال دوم شروع شد. اینکه حلال مشکلات درسی همکلاسی هایم باشم برایم نه لذت بخش بود و نه عذاب آور. هر چند هزاران حرف گفته و نگفته پشت سرم بود. از همه شان خبر داشتم.

از میان همکلاسی ها تنها «بیتا» بود که توجهم را جلب می کرد. خیلی مغرور بود. هنوزم هست. وغرورش باعث شد بیشتر شیفته اش شوم.

«ببین سعید!... بعضی چیزا دست منو و تو نیست. ما نمی تونیم با عالم و آدم جنگ کنیم.» می دانستم چه می خواهد بگوید. حرفش را بریدم: «بسه دیگه ... هیچی نگو!» ساکت شد.روزهای آخری بود که همدیگر را می دیدیم. درس هر دومان تمام شده بود. از چهار ماه پیش لااقل ده بار یا بیشتر خواسته بودم تا از تصمیمش منصرف شود. اما بی فایده بود. می گفت «هر کداممان می رویم دنبال سرنوشت مان.» خودش هم از تصمیمش راضی نبود. اما می گفت:«هیچ راهی جز این نیست.» حق داشت.

چند بار از پدرم خواسته بودم تا با ازدواجمان موافقت کند اما انگار برای او موفقیت تنها پسرش فقط در گرو ادامه تحصیلات در فرنگ بود.

با لحن آمیخته از خشم کنار گوشش فریاد زدم:«آره ... هیچ راهی نیست جز اینکه...» دیگر نتوانستم ادامه دهم. بغضم ترکید و هق هق گریه حرفم را قطع کرد. او هم بی صدا گریه می کرد.از بس مغرور بود. با چشمان خیسم نگاهش کردم. انگار که دیگر هیچ وقت نمی بینمش. همینطور هم بود.

الان ساعت نه و بیست و پنج دقیقه است. ساعت ده برای تهران بلیط دارم. کنار ریل قطار منتظر آمدنش هستم. تا پنج دقیقه دیگر می آید... اما حیف که دیگر نمی بینمش. از ازدحام خواهد ترسید؟ فکر نکنم. اما بی صدا گریه می کند. از بس که مغرور است.

صدای هیاهوی مسافران، نور قطارهای عبوری، هشدار سوزنبان، صدای ممتد بوق قطار که از روبرو می آید... و دیگر هیچ صدایی نشنیدم. جز صدای های های گریه بیتا...!

 

 

<<<

 

در مورد اول مرداد دوستان به اندازه کافی زحمت کشیدن و حرف تازه ای نمونده که من بنویسم. فقط بعضی ها انگار بد جوری هوایی شدن. لینک

منتظر پیامهای زیباتون (در مورد داستان بالا) هستم...

 

+ حسین ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٤
 
 

 Go to top Design by hm.Ariya : 15 June 2005 ; Copyright ? 2002-2005 Sepehr61