میرحسین موسوی

 
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

وبلاگ داستان کوتاه

 

۩ دوستان ۩  داستانها ۩  لينکستان ۩ طراح  ۩

 

مطالب اخیر


ویژه انتخابات

 کاوشگران راهکار نوین
 مریم گلی
 میر حسین
 نسل فیروزه ای

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
[متن کامل شعر]



 بی تو مهتاب شبی

Free Web Counter

دوستان

پسری با کفش های کتانی
میانبرهای سی ثانیه ای
حرف هایی برای گفتن
بانـوی اردیـبهشـت
داستانک چـوبی
همشهری کـاوه
خرچنگ مردابی
حقیقت زیبایی
Dismember
گور و گهواره
دومانلی تبریز
نقطه ته خط
بابک نادعلی
تنهاترین تنها
آبی آرام بلند
زبان سینـما
اشک مهتاب
تکه گمشده
قطره باران
جاداستانی
دلتنگی هام
 مژگان بانو
نفرین نامه
میم نوشت
 خاله ریـزه
 عمو مـجید
خشت زن
مریم گلی
مینی ژوپ
آبان دخت
داستانگو
پاییز آبی
ماهزاده
کومچولو
سپینود
مریم آ
اکسـیـر
انگوری
مجهول
ساناز
نارنج
شیبا
مرتیا
ثریا
صبا

سایت

دکتر الهی قمشه ای
وحید هاشمیان
آی آی کـتـاب
پارس فوتبال
هفت سنگ
 کاپـوچینـو
شـرقیان
آریا آرزم
کتابلاگ
قـابیل
الیشا
فروغ
شرح


داستانها

خاطرات پیرمرد 1و2و3و4
تو منو دیونه می کنی
چراغ نئون قرمز رنگ
سین مثل سهراب
اصلاحات مخفی
خفن شدن 1و2
ضربه آخر1و 2
بهشت غریب
عشق فوتبال
صبح روز عید
فقط 70 دلار
مهمانی آخر
جعبه سیاه
ماهی گلی
یک رنگی
حاجی آقا
عزاداری
18 تیر
کنکور
25TH
مترو
آرزو

دیگر نوشته ها

صد و یکمین سال تولد هدایت
زندگی نامه دکتر محمد مصدق
زندگی نامه فریدون مشیری
شب شعر: شمس لنگرودی
ستاره آسمان موسـيقی 
شعر نو یا کلاسیک؟1و2
نظر سنجی بد است
هجوم به دانشگاه
نمی خواهم بمیرم
کوچه مشیری
زلـزلـه بم


آرشیو

 

لينکستان

New Page 1

توجه: مسئوليت محتوی لینک ها بر عهده وبمستر آن می باشد


 

مهمانی آخر


داستان کوتاه بر اساس یک پرونده L

 

... چیزی به سپیده دم نمانده، سپیده دمی که شام آخر دختر جوان است. ماه در اوج تلالو خویش است لیکن تنها نیمی از سلول کوچک دختر را روشن کرده است. سمت راست تخت خواب رنگ و رو رفته ای است. سمت چپ درب آهنی انفرادی با پنجره کوچکی که همیشه بسته است. دری که در قفس نیست، مامن دختر است و روبرو پنجره ای کوچک رو به آسمان. دختر جوان روی زمین کز کرده و به گوشه سلول خیره مانده. زمین سرد است اما نه به سردی آن صبح پاییز. آن صبح پاییز که با صداي بسته شدن در حياط از خواب پريد. به رختخواب‌هايي كه به رديف تنگ هم در تنها اتاق خانه پهن شده بود به‌ دقت نگاه كرد. جاي مادر در كنار پدر روي بالش خالي بود و پتوي مشترك آنها مثل هميشه فقط اندام استخوانی پدر را در خود پنهان كرده بود. پدری که همیشه او را زحمت کش می دانست. پدری که اکنون تنها صدای دعوایش با مادر در ذهنش مانده. دختر گریه اش گرفت. دلش برای مادرش تنگ شده بود، مادری که هیچ وقت ندیدش... از نام مادر تنها زن میانسال دیو صفتی در ذهنش مانده بود که همچون افسانه ها پدرش را طلسم کرده بود و جای مادرش را گرفته بود. پدر هیچ وقت نشد که بگوید مادر خودش کجاست. با این همه نفرت، مادر صدایش می کرد.

مادر از پشت در صدایش کرد و خود به زیر زمین رفت. این وقت صبح به مهمانی که می روند؟ دختر به‌ آرامي از روي دو برادرش، طوري رد شد كه آنها را بيدار نكند. دست‌و رو نشسته با همان موهاي ژوليده، جلو در، در انتظار بازگشت مادر نشست. مادر با صابوني كه تنها براي مهماني رفتن و ايام عيد از صندوقچه بيرون مي‌آورد، دست و صورت و بدن ليلا را در هواي كز كرده پاييزي در دستشويي گوشه حياط با آب كتري شست و با چادر كهنه‌اش او را خشك كرد. سپس پيراهن قرمز دست‌دومي را كه برايش خريده بود، بر اندام زيبايش پوشاند. او فقط 8 سال داشت، اما نشانه‌هاي بلوغ زودرس از او دختري 12، 13 ساله ساخته بود. مادر به‌سختي و باشتاب، موهاي گره‌خورده خرمايي‌ رنگ ليلا را شانه زد. گونه‌هاي برجسته دخترك، از سايش محكم ليف بر صورت، گل انداخته و به پوست سفيد صورتش زيبايي خاص بخشيده بود. مادر چادر مرطوب را بر سر انداخت. دست دختر را كشيد و با هم از خانه بيرون رفتند. ساعتي بعد ليلا خود را همراه با مادر در خانه‌اي مجلل يافت. خانه‌اي زيبا اما محصور در حصارهاي فلزي بلند. ليلا غرق در زيبايي خانه بود و سر به هوا این طرف آن طرف را نگاه می کرد. لحظه‌اي بعد او را با مردي كه هم‌سن پدر بود و لباسي فاخر و سر و وضعي آراسته داشت تنها گذاشت. ليلا از چشمان دريده و نفس‌هاي كند مرد وحشت كرد. مي‌خواست با مادر اتاق را ترك كند كه متوجه شد مادرش رفته است. چرا مادر تنها رفت؟ آيا مادر صداي فريادهاي پرالتماسش را نشنيد؟... نه. هيچ‌كس در آن ساعات اوليه صبح، از پشت آن ديوارهاي سنگي و حصارهاي فلزي، صداي شکستن عروسك بلورين را زير ضربات سهمگين پتك فقر و نكبت يك انسان و بوالهوسي و افزون‌خواهي انسان ديگر، نشنيد.

دختر به پهنای صورت اشک می ریخت... از آن زمان تنها ده سال گذشته بود اما بدبختی های صدها سال بر دوشش سنگینی می کرد. از رو بود که اینجا را زندان نه، که مامن می دانست و تا مهمانی آخر عمرش چیزی نمانده بود؛ مهمترین مهمانی عمرش. اصلا برایش مهم نبود مهمانی چطور شروع می شود.

مطمئن بود که پدرش در این مهمانی نیست چون ضربه چنین عملی، در کمتر از دو سال او را از پای درآورده بود... اما مادر چه؟ او کجا بود؟ خبری نداشت. همسایه ها می گفتند پنج سال است که از این شهر رفته.

بعد از مرگ پدر، دختر جایی در آن خانه نداشت. مادر دیوتر شده بود و پسران مادر جَری تر. اما نمی دانست که هیچ جایی در این دنیا از آن او نیست. آواره شد. در خيابان‌ها، هرگز نياموخت كه دستانش را به نان و عشق تطهير كند.

او در کدام كلاس و مدرسه درس خوانده بود؟؟! چوب كدام آموزگار به او زمزمه محبت آموخته بود؟؟! كدام كتاب، كدام مشق، به او ديگرگونه بودن را آموخته بود؟؟! پس او را ديدند و خودش نيز گفت كه در خيابان‌ها، لقمه نانش را از لابه‌لاي بوق ماشين‌ها و چراغ چشمك‌زن مردان دست به نقدی به كف مي‌آورد كه از او جز دمی پرعيش انتظار نداشتند و بجز اين نيز به او نیاموختند.

و اکنون متهم پرونده عریض و طویلی است که متهم ردیف اول آن، سردسته خانه فساد، که دخترک را صیغه خود کرده و از آن تجارت می کرد به پنج سال حبس تعزیری محکوم شده است و دخترک به خداحافظی با زندگی.

چیزی به سپیده دم نمانده...

 

----

پنج شنبه ۹ تير ۸۳ ؛

مهمانی آخر ختم به خیر شد. (لینک)

 لیلا مافی متهم پرونده فساد و فحشا (لینک) با تلاش های وکیلش خانم شادی صدر (لینک) بی گناه تشخیص داده شد.

+ حسین ; ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢
 
 

 Go to top Design by hm.Ariya : 15 June 2005 ; Copyright ? 2002-2005 Sepehr61