من امتحانام تموم شد و امروز اولین روز تابستان واسه من هست. از دوستانی که داستان قبلی رو خوندن ممنونم و از شما عزیزم می خوام در مورد داستان نظر بدین و برای اعلام حضور یا در مورد آپدیت شدن وبلاگتان برایم pm بگذارین:  mailto:hm_ariya@yahoo.com<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

---

داستان كوتاه

مترو

صبح كه از خونه اومدم بيرون دلشوره عجيبي داشتم. از همون روز اول تصميمم روگرفته بودم اما هر بار به دليلي منصرف مي شدم اما امروز از هر روز جدي تر بودم. يك هفته بود اومده بودم تهران درس بخونم. تا همين يك ماه پيش آرزوم اين بود كه دانشگاه قبول بشم و بيام تهران آخه تو شهر كوچيك ما امكان ادامه تحصيل وجود نداشت اما الان كه فقط يك هفته از آغاز سال تحصيلي مي گذشت دلم براي شهرمون تنگ شده بود تا ظهر فقط روي تصميمي كه گرفته بودم فكر مي كردم اصلا حواسم به درس نبود. تو اين يك هفته هيچ دوستي پيدا نكرده بودم.كلاس كه تموم شد به طرف ايستگاه مترو حركت كردم با اينكه مسيرم خيلي طولاني مي شد اما مصمم بودم با مترو بروم. انتظارپنج دقيقه اي تا آمدن قطار برايم تمام شدني نبود. دلم مثل گنجشك مي تپيد. دستپاچه بودم و جلب توجه مي كردم. با اينكه سعي داشتم خودم را خونسرد نشان دهم اما چندان موفق نبودم. بالاخره قطار رسيد با اينكه متصدي اعلام مي كرد واگن اول مخصوص خانمهاست اما دوست نداشتم سوار اون واگن بشم. واي اگه بابام مي دونست دستپاچه سوار شدم، قطار تقريبا شلوغ بود فقط كنار در جاي كوچكي بود كه من ايستادم همين كه قطار حركت كرد اضطرابم بيشتر شد زير چشمي تك تك مسافرها رو نگاه مي كردم انگار همه مسافرها منو ميشناختن و صدام مي كردن : مريممريم نترس. اما من مي ترسيدم. نمي دونم چرا ولي مي ترسيدم.گرماي هوا امانم را بريده بود با خودم فكر كردم كاش سوار واگن اول مي شدم. ايستگاه اول كه رسيديم پيرمردي كه روي صندلي قرمز رنگ بود پياده شد و جاي خود را به مرد جواني داد. احساس كردم به من نگاه مي كند يا چشمك مي زند. قلبم از ترس از جا كنده مي شد. يعني درست ديدم؟ دوباره نگاه كردم مرد جوان چهره اي دوست داشتني داشت. درست كه نگاه كردم ديدم پلكهايش رويهم رفته انگار به خواب رفته باشد. كمي آرامش گرفتم اما مثل برق گرفته ها به سمت صندلي خيره شدم. رفته رفته مسافر ها پياده مي شدن و قطار خلوت مي شد. چند ايستگاه بعد مرد جوان نيز پياده شد به اطراف نگاه كردم همه مسافران نشسته بودن و چند صندلي خالي بود و فقط من سر پا بودم آرام به سمت صندلي رفتم و نشستم. آرامش تمام وجودم را گرفت ديگر نمي ترسيدم و چقدر لذت بخش بود و چقدر چهره پدر و مادرم ديدني خواهد بود وقتي بگويم سوار مترو شدم!

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
مرتضي

سلام دوست عزيز من از مطلب شما واقعا چيزی متوجه نشدم شايد مطلبتان ايراد دارد شايد هم من نمی توانم دريافت کنم در هر صور ت موفق و سربلند باشيد به اميد ديدار

PC_Performer

سلام. مطالب زيبايی داريد. ولی تمی دونم دقت کرديد يا نه در قسمت ياهو ای دی شما ايم ميل نوشته شده. به هرحال موفق باشيد!