فقط ۷۰ دلار

داستان کوتاه

دوشنبه 16 اکتبر 2006 شهر آلبینو آمریکا *

 

صبح دوشنبه پس از چهار روز مرخصی در حالی که با عجله به سمت اداره پلیس شهر از خانه خارج می شدم آثاری از خشونت شبانه در جای جای محله ما به وضوح دیده می شد. نمی خواستم این صحنه ها روی تصمیمی که گرفته بودم تاثیر بگذارد. با خودم مرور کردم: «من، تام ریدلبرگ امروز به دلیل مشکلات شخصی استعفا خواهم داد! ... من هم حق دارم آرام و بی دغدغه زندگی کنم...»

به محض ورود به اداره سرهنگ نیامل، رئیس پلیس شهر مرا به اتاق خود فراخواند. همین که خواستم تقاضای خودم را مطرح کنم سرهنگ رسیدگی به پرونده نیک پسر بچه 10 ساله ای که در انفجار اتوموبیلی کشته شده بود را از من خواست. دلم می خواست خواسته اش را رد کنم اما ... پرونده را گرفتم و به همراه چند نفر به سمت محل وقوع حادثه حرکت کردیم.

حادثه حدود ساعت 6 صبح در یک مایلی منزل من رخ داده بود. شواهد نشان می داد که پسر بچه ای به قصد دزدی وارد اتوموبیلی شده و لحظاتی بعد اتوموبیل به دلیل نامعلومی منفجر شده. آتش سوزی بعد از انفجار به نحوی شدید بوده که به هیچ وجه هویت مقتول قابل تشخیص نبود فقط زنی 40 ساله ادعا می کرد که جنازه متعلق به نیک، پسر کوچولو اوست. زن هیچ دلیل قانع کننده ای نداشت که علت ورود نیک به اتوموبیل را توجیه کند. جنازه حالتی چندش آور داشت اگر پلیس نبودم شاید باور اینکه این جنازه مربوط به یک آدم است برایم ممکن نبود.

تنها امیدم دکتر اسپنسر متخصص کالبدشکافی بود. جنازه و ماشین را به او سپردم و تا زمان اعلام نتیجه کالبد شکافی به جمع آوری اطلاعات در مورد نیک و صاحب اتوموبیل پرداختم. اما اطلاعات چندان باارزشی به دست نیاوردم جز اینکه نیک پسر دوم خانم جونز بود . خانم جونز به همراه چهار فرزند خود در خانه محقر و کثیف، مستاجر صاحب اتوموبیل ، آقای فردریک بودند و اجاره سه ماه اخیر که چیزی حدود هفتاد دلار می شد عقب افتاده بود. همسر خانم جونز سه سال پیش در درگیری خیابانی بین سیاهپوستان و نژادپرستان افراطی به ضرب گلوله کشته شده و از آن زمان وی به تنهایی عهده دار نگهداری از فرزندان خود بوده است. خانم جونز تعریف می کرد که به خاطر پوست رنگینش، به چه سختی کار در آشپزخانه رستوران را یافته است .

صبح روز بعد مستقیما به دفتر دکتر اسپنسر رفتم. نتایج حاصل شگفت انگیز بود: جنازه متعلق به پسری 12-13 ساله بود که حدود شانزده تا بیست ساعت قبل از حادثه خفه شده بود. ضمن اینکه هیچ اثری از ماده منفجره در اتوموبیل کشف نشده بود و اتوموبیل حدود ساعت 5/5 صبح دوشنبه عمدا مورد حریق واقع شده.

صحبتهای دکتر تمام سرنخ هائی را که داشتم بی ارزش کرد. باید از صفر شروع می کردم. صبح چهارشنبه با مراجعه به تنها اداره بیمه شهر دریافتم که اتوموبیل آقای فردریک یک هفته قبل به میزان هفتصد هزار دلار بیمه شده است در حالی که ارزش اتوموبیل کمتر از ششصد هزار دلار بوده است. مساله کم کم پیچیده تر می شد.

وارد اداره پلیس که شدم خانم جونز در دفتر سرهنگ بود وی هزار دلار غرامت بابت ناامنی شهر طلب می کرد. طبق قوانین ایالت این حق مسلم خانم جونز بود که در صورت وقوع جنایت نسبت به افراد زیر پانزده سال، از سوی دولت به خانواده مقتول غرامت پرداخت شود. اما این اقدام تنها دو روز بعد از وقوع حادثه کمی عجیب بود. سرهنگ از او فرصت خواست تا تحقیقات پلیس تکمیل شود.

طی سه روز بعد مدرک قابل ملاحظه ای به دست نیاوردم. کاملا مشخص بود که جنازه داخل اتوموبیل متعلق به نیک نیست اما هیچ مدرکی که بتوان به استناد آن علت این به ظاهر انفجار مشخص شود به دست نیامد. طبق قوانین ایالت پس از وقوع حادثه پلیس تنها پنج روز فرصت تحقیق روی پرونده را داشت. در نهایت روز جمعه ختم تحقیق روی پرونده با اعلام من رسمی شد و با امضای من خانم جونز صاحب 1000 دلار غرامت شد. پس از این پرونده من رسما استعفا دادم.

یک هفته بعد در حالی که با همسرم در یکی از رستورانهای زنجیره ای که متعلق به آقای فردریک مشغول صرف شام بودیم. پسر بچه ای سیه چرده به نام نیک تمام حواس مرا به خود مشغول ساخت.

روز بعد خودم را با عجله به خانه خانم جونز رساندم تا خبر زنده بودن نیک را به او بدهم. خانه تقریبا نونوار شده بود. خانم جونز وقتی تمام صحبتهایم را شنید گفت: «نیک جونز مرده...! به جای نیک ، خواهر و برادرهاش و خودم زندگی می کنیم . اگر اون حادثه نبود آقای فردریک ما رو از خونه بیرون می کرد...»

 

 

 

----------------------

* این یک داستان واقعی نیست!

/ 24 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اکسیر

خيلی قشنگ بود، فقط بگو مال کی بود؟

عمانوئيل

او مي آيد...اگر امروز نه..فردا مي آيد...خداوند زنده با ستوني از ابر از آسمان مي آيد...او هر اشكي را از چشمان پاك خواهد كرد...مسيح موعود...خداوند زنده...مي آيد...او آسمان و زميني نو بنا خواهد نمود و مقدسين را گرد هم خواهد آورد...او مي آيد...با محبت ازلي مي آيد...........شاد باشي...(در ضمن موسيقي زيبايي را انتخاب كردي)

فاطمه

سلام. واقعا آفرين خيلی خوب می نويسيد(البته اگر متن برای شما هست) منم به روز کردم...

komcholo

سلام انگار يادت رفته که قرار بود update کنی!!!!!!!

naser

شروعي دوباره سلام و هزاران درود به دوستان و مهربانان كه هميشه زير مهر و محبتشان سر تسليم دارم و شرمناكم. مدتها بود كه از كار وبلاگ نويسي به دور بودم و تنها دليلش هم بر ميگشت به تالمات شديد روحي كه به قول دوستي هر چه از درون خالي هستيم از برون در عذابيم و حكايت بنده نيز اينچنين هست دنبال كه و چه هستم خدا عالم هست و اگر باز اميد خدا نبود شايد هم من نيز نبودم. به هر شكل باز آمدم بنويسم هر چند تلخ هر چند نا شيانه هر چند در بدترين شكل ممكن اما انسان نياز به ابراز دارد و من نيز حتي براي اينكه نشان دهم هستم ميخواهم بنويسم . واما از شما دوستان و استادان عزيزم تمنا و خواهش دارم كه مرا رد اين وادي تنها نگذاريد و با هدايتها و ارشادهاي خوبتان چراغ راهم شويد. بااميد به روزي كه دوستان را دوستان دوست و حديثش را حديث دوست بدانيم.

farzaneh

سلام ........................ از من ياد بگير پسر منظورت رو در باره بازسازی وب نفهميدم بعدا برام بيشتر توضيح بده!موفق باشی .

nasim

سلام.اومدم تا فقط تولدتو تبريک بگم.اميدوارم صد سال زنده باشی و با عزت و احترام زندگی کنی.همين.