جعبه سياه

 داستان کوتاه (طنز)

 

یک منبع موثق خبر از کشف جعبه سیاه هواپیمایی که روز 11 سپتامبر 2001 به برجهای منهتن اصابت کرده بود داده است. بنابراین گزارش جعبه سیاه این هواپیما به طرز معجزه آسایی سالم به دست یکی از وبلاگ نویسان ایرانی افتاده است وی این جعبه سیاه را در اختیار من قرار داد تا اطلاعات ضبط شده روی آنرا برای شما روی وب قرار دهم. [!!!]

%برگرفته از مطلب دوست عزیزم قلقلک

***

یازدهم سپتامبر بیست دقیقه قبل از انفجار نخست

عبدالقادر آرام در گوش مسافر کنار دستی اش چیزی می گوید انگار سئوالی در مورد دستشوئی هواپیما می پرسد . مسافر که عربی نمی داند متوجه سئوال عبدالقادر نمی شود و از مهماندار می خواهد که به او کمک برساند. مهماندار دختر خانمی زیباست که به طور کاملا متشخص ماجرا را از مرد عرب می پرسد ایمان عبدالقادر به او اجازه نمی دهد که در این مورد چیزی به مهماندار بگوید . مهماندار مستاصل پیش همکارانش می رود. وضع جسمانی عبدالقادر اجازه تحمل بیشتر را به او نمی دهد و از طرفی حاضر نیست ایمانش را به یک سئوال بی ارزش بفروشد به ناچار از همراهانش جمعه شاهد و رحمان مجید که یک ردیف با او فاصله دارند کمک می خواهد اما آنها هم نمی توانند کمکی کنند. عبدالقادر با یک اشاره به همراهانش می فهماند که جای هیچگونه تاملی باقی نمانده است. رحمان از جیب شلوارش یک آرپی جی در می آورد و به سوی مهماندار نشانه می رود. اما نیروهای امنیتی داخل هواپیما جمعه را به گروگان می گیرند بلکه رحمان از حرکتش منصرف شود اما عبدالقادر از جیبش یک موشک اسکاد 3 در می آورد و تهدید می کند: حرکت اضافی بکنید یه دونه موشک شلیک می کنم. ماموران امنیتی پی به اوج فاجعه می برند و کاملا تسلیم می شوند . هواپیما در عرض 2 دقیقه به تصرف عبدالقادر و همراهانش در می آید . عبدالقادر سعی در آرام کردن مسافرین دارد برای همین چند آیه از قرآن برایشان می خواند و ادامه می دهد : من و گروه همراهم به نام خدا و با اذن آقا ملا عمر در اقدامی تفریحی قصد داریم هواپیمای زیبای شما را از داخل پنجره های این برج زیبا رد کنیم اصلا نگران نباشید همکاران من برای چنین لحظاتی تجربه کافی دارند خونسردی خودتون رو حفظ کنید من به شما قول میدهم با یاری خدا بدون هیچ مشکلی این هواپیما با برج برخورد خواهد کرد و لحظات شیرین و فراموش نشدنی ای با هم خواهیم داشت ان شا الله از برنامه تفریحی که دوستان من برای این لحظات شما در نظر گرفته اند لذت ببرید و در پروازهای آتی نیز ما را همراهی کنید.

عبدالقادر تمام حرفهایش را به عربی گفت و احتمالا هیچ یک از مسافرین متوجه منظور واقعی عبدالقادر نشدند. این اصلا مهم نبود.

در این لحظه هواپیمای اول به برج اصابت می کند و صدای انفجار مهیبی به گوش می رسد.

جمعه در تکمیل سخنان سردسته اش اینطور ادامه داد : اصلا نگران نباشید. از کجا معلوم شاید ما به برج نخوردیم و برج به ما اصابت کرد . من قبلا در این برج دختر خانم زیبایی را دیده ام و می خواهم عبدالقادر صیغه محرمیت بین ما را بخواند برای همین پس از اصابت به برج لحظاتی چند سکوت اختیار کنید تا این دختر خانم به عقد من درآید. پس از عبور هواپیما از میان برج این دختر خانم را به شما معرفی خواهم کرد.

مردی از میان مسافرین بر می خیزد و در حالیکه خود را خبرنگار شبکه تلویزیونی الجزیره معرفی می کند از عبدالقادر علت اصلی این حمله تروریستی را می پرسد.

عبدالقادر ابتدا از خبرنگار جدول پخش برنامه های الجزیره را گرفته نگاهی می کند. برنامه ها توجهش را جلب نکرده کمی عصبانی می شود و در جواب خبرنگار می گوید: اولا حرکت ما نه تنها تروریستی نیست بلکه کاملا صلح آمیز و در راستای اهداف عالیه نظام مقدس طالبان است مثلا اگر موشک ربایی می کردیم و موشک را به برج می کوبیدیم خوب بود...؟! ثانیا این فیلمهای هالیوود واقعا تکراری و خسته کننده و مبتذل شده بگذار مردم یک تفریح سالم و با هیجان را هم تجربه کنند. ثالثا من نمی دانم هواپیمایی که دستشویی اش معلوم نیست کجاست به چه درد می خورد؟ من این هواپیما را به دیوار می کوبم تا شرکتهای چند ملیتی به فکر آسایش مسافرین نیز بیافتند . آخر این چه وضعش است؟

پس از این مصاحبه عبدالقادر به همراه جمعه به سمت کابین خلبان حرکت می کنند تا مقدمات انفجار دوم را انجام دهند.

پنج دقیقه به انفجار دوم

جمعه به محض ورود به کابین خلبان متحیر از قادر می پرسد : وای... یعنی بلیط اینجا چقدر گرونتر از مال ماست که اینهمه امکانات داره...؟!

خلبان و کمک خلبان ابتدا سعی در خارج کردن آن دو از کابین دارد که عبدالقادر با نشان دادن موشک اسکادش می گوید : اومدی نسازی ها.... مگه هواپیمات بیمه نیست. بیمه تمام خسارتت رو میده دیگه...

خلبان و کمکش از ترس از جای برخاستند و از کابین خارج شدند. عبدالقادر پشت رل نشست! و از جمعه پرسید: ببینم ترمز کدوم یکیه؟!

جمعه: نمی دونم شاید اون سمت راستیه باشه ...

قادر: اون دکمه رو بزن چرخاش باز بشه.

- این که مال ایر بگشه...! مواظب باش نزنی به او گونگیشگه...!

: نه بابا حواسم هست... این بی صاحاب چرا چرخاش باز نمیشه . من حالا چطوری ترمز کنم...؟!

-اووو…برجه رو نیگا با چه سرعتی داره می آد طرف ما...

: وای چه هیجانی... .

 

بووووووووووم

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گيسو

سلام آريا جون ، خوب مي نويسي ،اما اگه نظر من رو ميخواي بايد بگم كه دور سياست رو خيط قرمز بكش. ميگن پدر و مادر نداره. قربونت كه به وبلاگم مياي .

nasim

سلام.ببخش اگه دير شده.داستان جالبی بود.فقط آخر سر نگفتی بالاخره اين جعبه سياه دست کی افتاد؟!!!!موفق باشی.فعلاً بای.

سر به هوا

قلی گفت بيام اينجا بخونم... منم اومدم....

armin

درود......فرا رسيدن خجسته روز جشن مهرگان را به شما تبريك ميگويم ./// به همين مناسبت جشني با شكوهي برگزار خواهد شد. زمان پنج شنبه 10/7/1382ساعت 4 بعدازظهر مكان: تهران فلكه دوم تهرانپارس بعداز چهارراه اول, دست چپ(ارم بزرگي از فروهر است) . ورود براي غير زرتشتيان ازاد مي باشد. به اميد پيروزي و بهروزي براي شما

bahar

سلام ممنونم از لينکت در اولين فرصت جبران ميکنم شاد باشی

اکسیر

سلام. راستش خيلی خوشحال شدم که به اينجا سر زدم الان. خيلی باحال بود اين اخری و قبليهاش هم که عالی بود. خوش باشي

atefe

salam...dastanet jaleb bood...mer30 ke be ma sar zadi...baz ham az in kara bokon...felan

golnaz

ama dar javabe on soal bayad begam ke bale ke nikbakht adame taze ...nemikham avalin bar intori harf bezanaamaa