رویای صادق

داستان کوتاه

 

چشمانش را به آرامي باز کرد. همه جا مه گرفته و سفيد بود. پلک زد. اتاق بیش از حد روشن بود و چشمانش را می زد. اصلا يادش نمي آمد که کجاست. نفس کشيدنش دشوار بود. دست برد و ماسک اکسيژن را از روي دهانش برداشت. به نور اتاق عادت کرده بود. چند نفس عميق کشيد. هر بار بخشي از حافظه اش را بازيافت و اول از همه راهرو بلندي به خاطرش آمد که ديوار های نمناکش تا کمر آبي سير رنگ شده بود و بالاتر رنگ سفيد داشت. نور مهتابي هاي سقفي راهرو را کاملا روشن کرده بود. انتهايش رمز آلود و ترسناک، به اتاق آزمايش پزشکي قانوني منتهي مي شد. رويش را برگرداند. مادر و پدرش و يک سرباز ردیف روي نيمکت فلزي اتاق انتظار نشسته بودند. به چشمش هر سه شان ماموري بودند که در جستجوي علائم گناه ناکرده اي وظيفه شان را بي کم و کاست انجام مي دادند. صندلی با تمام وجود سرمای تنش را به استخوان های دختر منتقل می کرد.

يادش نمي آمد هيچ وقت به اندازه روز آزمايش در پزشکي قانوني، تحقير شده باشد. از گوشه چشمانش قطره اي اشک جاري شد. دلش به حال خودش می سوخت. اکنون مدت زيادي از آن زمان گذشته بود. چقدر؟ نمي دانست. مگر اهميتي داشت؟ فقط مي دانست آنقدر زمان گذشته که شاهد نگاه تحقير آميز همه خانواده و دوستانش بوده. جواب آزمايش منفي بود. او هيچ کاري نکرده بود. اما اين جواب هيچ کمکي در تغيير نگاه اطرافيانش به او نکرد.

حافظه اش را داشت باز مي يافت. نامش مريم بود و نزديک به پنج ماه پيش دختر صاف و ساده و سر به زيري بود. یادش آمد یک روز گرم بهاری بود، دخترک در ميان هاي و هوي همشاگردي هايش به سرعت از دبيرستان خارج شد تا خودش را سريع به خانه برساند و خبر قبولی اش در مرحله دوم المپیاد ریاضی را به مادرش بدهد. از خوشحالي نحوه راه رفتنش جلب توجه مي کرد کمي خودش را جمع و جور کرد. پیرمردی را دید که روبروی دبیرستان ایستاده و دختران را، برای دیدن چهره ای آشنا، تک تک برانداز می کند. مریم او را می شناخت. به سمتش رفت. پیر مرد با دیدن دخترک لبخندی زد. معلوم بود که منتظر اوست. پیرمرد که صادق نام داشت قد بلند و لاغر بود. موهایش تا فرق سر ریخته و صورتش برنزه بود. موج سبز چشمانش و برق نگاهش چهره مهربانش را مهربانتر کرده بود.

: سلام. قبول شدم! شما شرطو بردین...!

- سلام. آفرين! صبح که گفتي امروز نتيجه شو ميگن مطمئن بودم قبول ميشي... شرط رو هم خودت بردی!

احساسش نسبت به پيرمرد، اول از روي ترحم بود. پیرمرد تنها زندگي مي کرد. مریم هم سن و سال نوه پیرمرد بود. نوه ای که پيرمرد، هرگز ندیده بودش و هر بار با بغض یادش می کرد. رفته رفته بدون اينکه خودش بخواهد، مجذوب نگاه خسته پيرمرد شد. صادق برایش حکم پشتیبان و بزرگتر را داشت. عادتش شده بود هر روز مسير برگشت تا خانه اش را همراه با آن پيرمرد طي کند. مسيري که سابقا برايش بي پايان مي نمود اما اکنون، با حضور پيرمرد، کوتاه و خاطره انگيز بود. کم کم رابطه اي عاطفي ميان آنها شکل گرفت. مريم جاي نوه پيرمرد را گرفته و پيرمرد سنگ صبور دخترک شده بود.

يادش آمد که با چه ذوق و شوقی از پيرمرد خواسته بود که به خواستگاريش بيايد. پيرمرد با لبخند تعجب اش را پنهان کرده و حرف دخترک را به حساب احساس بچه گانه اش گذاشته بود.

دخترک آهي کشيد.

آخرين تصويري که از پيرمرد داشت عذابش مي داد. دمر روي زمين افتاده و صورتش چسبيده بود به قالي و خون بيني اش گل قالي را رنگين تر کرده بود.

سه روز پيش از اينکه پيرمرد را براي هميشه از دست بدهد به خاطر مخالفت خانواده اش در مورد رابطه اش با صادق از خانه خارج شده بود يا در واقع فرار کرده بود تا به سوي خوشبختي برود. خوشبختي اش در آغوش پيرمرد معني مي شد از اين رو به او پناه برده بود. پيرمرد اول راهش نداده بود بلکه دخترک از تصميم بچه گانه اش منصرف شود ولي دخترک واقعا عاشقش بود. در نهایت پيرمرد موافقت کرد تا با مریم همراهي کند... تنها براي اينکه دل دختر خوش باشد که به مرادش رسيده. لکن او هم عاشق مريم بود... آن دو، دو شب خوشبختي شان را با هم قسمت کردند اما شب سوم پيرمرد ناخواسته از دختر جدا شد و تنهايش گذاشت. دختر از ترس و وحشت نمي دانست که بايد چه کند... براي سن او، اين گونه تنها شدن غير قابل تحمل بود. هيچ نمي دانست چه کار کند...

گوشه لب هاي پيرمرد خنده اي از رضايت نقش بسته بود ولي ديگر نفسي نداشت که بکشد. مريم همچون پيرمرد دراز کشيد و دست کوچکش را روي کمر پيرمرد گذاشت انگار که در آغوش گرفته باشدش و در حالي که هاي هاي اشک مي ريخت چشمانش را بست و از حال رفت.

يادش نمي آمد چه مدت بعد از مرگ صادق او را يافته بودند. اصلا مگر فرقي مي کرد؟

ياد فکر بچه گانه اش افتاد. به خودش حق داد. چه کسي بعد از آن تنهایی و آن همه تحقير، به فکر خودکشي نمي افتد؟ او هم همين کار را کرده بود. دوست داشت خودکشي اش هم، مثل عاشقي اش شاعرانه و رمانتيک باشد. رگ اش را بزند؟ نه. مي ترسيد از اين کار. قرص هاي آرام بخش قوي اي که پدرش مصرف مي کرد سهل ترين نوع خودکشي را برايش مهيا کرده بود هر چند انگار موفق نشده بود.

دوباره چشمانش را بست. در ذهنش همه را نفرين مي کرد. خودش را. پدر و مادرش را و دکتر بيمارستان را که نگذاشته بودند به صادق بپيوندد...

 

/ 10 نظر / 5 بازدید
رسول

یک آسمان پرنده ، در «آب زند گی»

pejman

...!!!... روی جاده نمناک هستم سری بزن.

hasti

اين جور عشق ها آدمو تو فکر ميبره ... عشق های بچه گانه ( به قول خودت ) ... ولی ظاهرا عشق زيبايی می تونه باشه ... چون هيچ وقت فراموش نمی شه ... حتی اگه سالها ازش بگذره ... حتی اگه هيچ اميدی به تجديد حيات اين عشق نداشته باشی ... مهم اينه که اين عشق برای تو جاودان باقی مونده ... برای هميشه ... و تحت هر شرایطی ...

شاهزاده ی سرطانی

ارادت حسین جان. داستانت رو خوندم. نمی دونم دلم نمی خواد چیزی بگم که بیشتر از این دیدت نسبت به من بد بشه ولی واقعن دلم می خواد چیزهایی رو که واقعن در مورد داستانت فکر می کنم رو بگم. اول اینکه این داستانت هم مثل اونی که برامون خوندی در حد یه طرح بود و هر دوشون ناقص. نمی دونم بیشتر روایت نقالی بود این داستان. رابطه ی یه پیرمرد و یه دختر چطوری شکل می گیره. اینطوری خیلی آبکی به نظر میاد. ما اون حس ها و کشمکش و ها نوع نگاه تو و این چیزها رو از داستان می خواهیم و نه یه موقعیت بوجود اومده رو. بعدش اینقدر آبکی که نمیشه بیای بگی دختره عاشق صادق شده بود. مگه خاله زنک بازیه. ببین خیلی چیزها آبکی بود. اصلن روابط و دنیایی که این داستان نیاز داشت ساخته نشده. (( چیزی رو گفتی که از یه داستن لازمه برای یه نفر تعریف کرد. )) این بهترین جمله ایه که میتونم برات بگم. بعدش برادر یه کمی دیدت رو نسبت به چیزهایی که در موردشون فکر می کنی بالاتر ببر و البته به تمسخر نرس بیشتر منتقد باش و بیتر منتقد خودت و بعد روایت کن.

شاهزاده ی سرطانی

به نظر خودت دختره آخر داستان خیلی کشکی و دخترونه نمی گه کاشکی گذاشته بودن تا بمیرم. میخواست رمانتیک بمیره یه لحن طنز داره که داره مسخره می کنه. ولی فکر نمی کنم راوی میخواست این ماجرا رو مسخره کنه! بعدش سعی کن از این ماجراها قطعه ای کلیدی رو برداری و روی اون پرداختهایی با دیدگاه و تفکرات خودت داشته باشی. خودت کجای داستانی؟ من این سوال برام پیش میاد که تو با این نوع رابطه مشکلی نداری؟ و یا اگر پیر بشی و یه دختر مختو بزنه عاشقش میشی؟ یعنی چی آخه؟ دیگه همین. امیدوارم بیشتر از این آدم بدی جلوه نکنم. باور خیلی هم مزخرف نیستم.

محسن.ش

داستانِ رويايِ صادق را خواندم./ سوژه تکراری ود؛ دختر ايرانی که هميشه در مظان اتهام خيانت است، انگشت‌هايی که همه ه سمت او هستند و تکه پوستِ پر از شریانِ ميان پايش، که از هر جهيزی بایش مهم‌تر است./ شخصیت پردازی‌ صورت نگرفته بود. این‌که دخترک پدر و مادرش را شبیه همان نگهبان می‌بیند و بعد تمام؟ خب چرا؟/ فلش‌ب به پزشک‌قانونی ناتمام ماند و فلش‌بکِ روز قبولی در المپياد مثل قارچی در اين وسط سبز شد!

محسن.ش

پرازشی روی صادق صورت نگفت؛ فقط عاشق دختر می‌شود و ختر هم، همان ابتدا وا می‌هد و بعد از چند بار پياده‌روی به مردی که هم‌سن پدربزرگش است، پيشنهاد ازدواج می‌د‌هد؟/ (آخرين تصويري که از پيرمرد داشت عذابش مي داد. دمر روي زمين افتاده و صورتش چسبيده بود به قالي و خون بيني اش گل قالي را رنگين تر کرده بود.) این‌جا اوج داستانت بود. اگر من داستان را می‌نوشتم، در ادامه‌ی این جمله، طرحِ توطئه را محکم می‌کردم. خودت هم راه‌هایی گذاشته ای؛ مخالفتِ خانواده با صادق، فرارِ دختر، پناه بردن به صادق ولی هیچ کدام را نکاویده‌ای که خواننده درگیر شود./

محسن.ش

انتها هم حالت نصيحت‌گونه و شعاری اشت. نويسنده در جملات دخالت می‌کرد و ../ با اميد موفقيت شما دوست عزيز

ح.م.آریا

سلام حسین جان. امروز که گفتی از کامنت ام ناراحت نشدی تعجب کردم آخه اين دو تا کامنت رو نديده بودم فکر کردم منظورت اون قبليه اما الان هم که ديدم ناراحت که نشدم هيچ خيلی هم خوشحال شدم... اين سعادتي ئه که نوشته های بی سر و ته ام رو دوستانی همچون شما می خونن و براش وقت می ذارن در مورد داستان راستش خودم باهات کاملا موافقم و باهاش اصلا حال نکردم مرسی از گفتن نکته هات سعی می کنم برای بازنويسی همه اين فيدبک ها رو در نظر بگيرم

آپاچی بزرگ

سلام ... یاد ما نمیکنی !‌ داستانو این سری خوندم ... نظر یه آدم بی تخصص در این زمینه مهمه !؟ ‌