سال نو مبارک

صبح روز عید

داستان کوتاه

برای لحظه تحویل سال

1383

صبح روز عید است کمتر از دو ساعت به لحظه تحویل سال باقی مانده

. محسن آرام آرام قدم بر می دارد انگار که بخواهد فاصله اندکی را در طی زمان زیادی طی کند. قدمهایش استوار اما خسته اند. و این نه از کار زیادی است که اینروزها انجام داده یا از بی خوابی دیشب یا حتی از نگاه پرسشگر و کنجکاو عابرینی که گهگاه، شاد و خوشحال و بزک کرده از کنارش می گذرند بلکه از هزاران جواب منفی که در این چند روز اخیر شنیده خسته شده. طاقت دیدن چهره غمگین و ناامید تنها خواهرش را ندارد و وقتی به یاد می آورد که چگونه سال پیش درست همین روزها مادر مریضش که تنها به امید زیارت امام رضا زنده بود جواب منفی شنید آتش تمام وجودش را میگیرد.

تمام آژانسهای مسافرتی و ترمینالها شهر را به امید یافتن بلیط زیر پا گذاشته بود اما جواب همه یک چیز بود

: «نه!... باید قبل از نیمه اسفند فکرشو میکردی!» اما او تازه دو سه روز بود که توانسته بود کمی پول برای هزینه سفرش تهیه کند.

دلش نمی خواست باز وعده سال بعد را به خواهرش بدهد همان وعده ای که سال پیش به مادرش داد

… مادری که چند ماه بیشتر دوام نیاورد و اورا تنها گذاشت. و او حالا تنها پشت و پناه خواهر کوچکترش بود. خواهری که از بدو تولد سایه پدر بالای سرش نبوده و حالا مادر هم تنهایش گذاشته بود. خواهری که طاقتش از این همه رنج و مصیبت طاق شده بود برای همین بود که شب پیش را به خانه نرفته بود: «آخه با چه رویی دست خالی برم؟!»

مستاصل و مردد به سر کوچه شان رسید

. چاره ای نداشت باید می رفت ... از شیرینی فروش سر کوچه کمی شیرینی تهیه کرد. برایش خیلی جالب و عجیب بود که چرا این موقع سال این مغازه هنوز باز است...

حالا پشت در خانه شان بود

. خانه ای که از کودکی تاکنون در آن زندگی می کردند. خانه ای دو طبقه و قدیمی با حیاطی بزرگ ، حوض آب و درختهای توت و صاحب خانه ای مهربان. خانه ای که تمام خاطرات خوب و بد بچگی اش در آن بود. مدتی بود که به فکر افتاده بود تا از این خانه بروند اما توانایی اش را نداشت. ضمن اینکه از زمانی که از مهناز دختر صاحب خانه خواستگاری کرده بود و جوابی نشنیده بود دلش می خواست دیگر چشمشان به هم نیفتد اما...

در این لحظه در چوبی خانه باز شد

. پشت در مهناز ایستاده بود. چهره اش مثل همیشه زیبا بود و خنده و شیطنت از چشمهایش می بارید. محسن آرام و خجالت زده سلامی کرد و خواست تا وارد شود. اما مهناز با لحنی بچه گانه و سرشار از شیطنت در حالی که جلوی در را گرفته بود پرسید: « آقا محسن... کشتی هاتون غرق شده...» و ادامه داد: « ثریا بهم گفت که قصد سفر دارین ... زود آماده بشین که امام رضا طلبیده ... ساعت 4 بعدازظهر حرکته ... یک ماهی میشه که یه کوپه رزرو کردیم ... ما هم که از این به بعد یه خونواده شیش نفره ایم ... حالا اخماتو باز کن که از شوهر بد اخلاق هیچ خوشم نمیاد ... »

محسن که از خوشحالی روی زمین بند نبود زیر لب گفت

:« یا مقلب القلوب و الابصار ... حول حالنا الی احسن الحال ... »

 

 

 

-------------

سال نو بر همگان مبارک

.

اینم آخرین نوشته من

....

/ 40 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mary-mi

salam khoobi aghayemohtaram damet garm webet ghashange amma begama az webe man ke ghashang tar nis:-p:D:)) shookhi bood doos daram too webe man esmi ham az man barde beshe chon in webo man baraye maryam sakhta m akhe bi marefata pas man chi kare bidam:*:*:*:* bbazam bia in tarafa bye

sepideh

سال نيو تن مبارک ....

پاييز

سال نو شما هم مبارك. از اينكه به حياط ما سري زديد ممنونم. سللتان بهاري باد.

arash

سلام؛خوبی؟سال نو مبارک.مطلبی که نوشتی خيلی قشنگ بود.عالی بود.فقط يه سئوال مهم و بی جواب واسم موند:چرا آخرين مطلب؟ما رو تنها نذار.بازم بنويس.خساست نکن بذار ما هم مطلب خوب تو وبلاگها ببينيم.ممنون و نرو

aida

سلام خيلی خوشحالم که ۱۸ ماه پيش ورود ممنوع جزء اولين بلاگ هايی بوده که بهش سر زدی . اميدوارم زودتر برگردی و نوشتن رو شروع کنی تجربه ام بهم ميگه که نمی تونی مدت زيادی از اينجا دور بمونی . موفق باشی

farzaneh

سلام خيلی وقت بود نخوندمت سال نوت بهاری سا کهنهات هم نو تب ريک

farzaneh

سلام خيلی وقت بود نخوندمت سال نوت بهاری سا کهنهات هم نو تب ريک

farnoosh

سلام ... اميدوار بودم که اونقدر تو حرفت واسه تموم کردن جدی نباشي): ...حيف ): .... ممنونم از اين که بهم سر زدی و برای قالب خوشگلی که برام ساختی...فعلا ً

طلای سفید

سلام دوست من چرا آپدیت منیکنی راستی مرسی از ایمیلت روحم شاد شد راستی آپدیت کردم بهم یه سر بزن