فقط هفتاد دلار

داستان کوتاه

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

صبح دوشنبه پس از یک روز تعطیل نسبتا آرام، در حالی که با عجله به سمت اداره پلیس شهر از خانه خارج می شدم آثاری از خشونت شبانه در جای جای محله ما به وضوح دیده می شد. نمی خواستم این صحنه ها روی تصمیمی که گرفته بودم تاثیر بگذارد. با خودم متن استعفا را مرور کردم: «من، تام ریدلبرگ امروز، 5 اکتبر 2007، به دلیل مشکلات خانوادگی تقاضای استعفا دارم...» من هم حق دارم آرام و بی دغدغه زندگی کنم...

از زمان پایان تحصیلاتم در دانشکده پلیس نیویورک، زادگاهم را ترک کرده و به این شهر آمده ام نزدیک به شش سال از آن زمان می گذرد، شش سال از زمانی که منهتن با خاک یکسان شد و من در عرض چند ساعت همه خانواده، آرزو ها و خاطرات کودکی ام را از دست دادم.

به اینجا عادت کردم نه به خاطر موقعیت استثنایی ام در اداره پلیس و نه حتی برای آسایشی که پس از آشنایی با همسر فعلی ام، به دست آوردم. برای اینکه دیگر جایی برای زندگی ندارم پس «البینو» بهشت موعود من روی زمین است. البینو شهر کوچکی است با تنوع فرهنگی زیاد. اینجا گروهی به پیشرفته ترین امکانات مجهز هستند و گروهی دیگر به زندگی بدوی روی آورده اند. گروهی ثروتمند اند و گروهی دیگر، که اکثرا مهاجر هستند، در فقر زندگی می کنند. از نظر من فقر مسئله مهمی است اما مهمتر از آن نحوه برخورد با فقر است که ناشی از عواطف انسانی می شود.

البینو در ایالت خود مختاری واقع است، قوانین زیادی جهت رفاه اجتماعی مردم در یکی دو سال اخیر وضع شده است. علت آن هم آشوب های شهری ناشی از درگیری بین نژاد پرستان افراطی و سیاهان است که به موضوعی عادی تبدیل شده، پلیس با وجود حداکثر تلاش نمی تواند جلوی خشونت را بگیرد.

به محض ورود به اداره سرهنگ نیامل، رئیس پلیس شهر، مرا به اتاق خود فراخواند. همین که خواستم تقاضای خودم را مطرح کنم سرهنگ رسیدگی به پرونده نیک پسر بچه 10 ساله ای که در انفجار اتومبیلی کشته شده بود را از من خواست. دلم می خواست خواسته اش را رد کنم اما پرونده را گرفتم و به همراه چند نفر به سمت محل وقوع حادثه حرکت کردیم. موضوع جدیدی نبود، نه فقط اینجا بلکه در سراسر ایالات متحده و حتی شاید سراسر کره خاکی، روزانه ده ها و صدها کودک و نوجوان بی دلیل قربانی فزون خواهی بزرگترها می شوند.

حادثه حدود ساعت 6 صبح در یک مایلی منزل من رخ داده بود. شواهد نشان می داد که پسر بچه ای به قصد دزدی وارد اتوموبیلی شده و لحظاتی بعد اتوموبیل به دلیل نامعلومی منفجر شده. آتش سوزی بعد از انفجار به نحوی شدید بوده که به هیچ وجه هویت مقتول قابل تشخیص نبود فقط زنی 40 ساله ادعا می کرد که جنازه متعلق به نیک، پسر کوچولو اوست. زن هیچ دلیل قانع کننده ای نداشت که علت ورود نیک به اتوموبیل را توجیه کند. جنازه حالتی چندش آور داشت اگر پلیس نبودم شاید باور اینکه این جنازه مربوط به یک آدم است برایم ممکن نبود.

تنها امیدم دکتر اسپنسر متخصص کالبدشکافی بود. جنازه و ماشین را به او سپردم و تا زمان اعلام نتیجه کالبد شکافی به جمع آوری اطلاعات در مورد نیک و صاحب اتوموبیل پرداختم. اما اطلاعات چندان با ارزشی به دست نیاوردم جز اینکه نیک پسر دوم خانم جونز بود. خانم جونز به همراه چهار فرزند خود در خانه محقر و کثیف، مستاجر صاحب اتوموبیل، آقای فردریک بودند و اجاره بها سه ماه اخیر، که چیزی حدود هفتاد دلار می شد، عقب افتاده بود. همسر خانم جونز دو سال پیش در درگیری خیابانی بین سیاهپوستان و نژادپرستان افراطی به ضرب گلوله کشته شده و از آن زمان خانم جونز به تنهایی    عهده دار نگهداری از فرزندان خود بوده است. خانم جونز تعریف می کرد که به خاطر پوست رنگینش مجبور به انجام چه کارهایی شده است به نحوی که کار فعلی اش در آشپزخانه رستوران را با وجود کار زیاد و حقوق کم و همین طور تحمل نفرت اطرافیان، برایش موقعیت فوق العاده ای به حساب می آمد. خانواده خانم جونز قربانی فقر ناشی از نژاد پرستی بودند.

صبح روز بعد مستقیما به دفتر دکتر اسپنسر رفتم. نتایج حاصل شگفت انگیز بود: جنازه متعلق به پسری 12- 13 ساله بود که حدود هیجده تا بیست ساعت قبل از حادثه خفه شده بود. ضمن اینکه هیچ اثری از ماده منفجره در اتوموبیل کشف نشده بود. دکتر تاکید کرد که اتوموبیل حدود ساعت    5:30 صبح دوشنبه عمدا مورد حریق واقع شده است.

صحبتهای دکتر تمام سرنخ هائی را که داشتم بی ارزش کرد. باید از صفر شروع می کردم.

صبح چهارشنبه با مراجعه به تنها اداره بیمه شهر دریافتم که اتوموبیل آقای فردریک هفته قبل با پرداخت مبلغ اندکی به میزان هفتصد هزار دلار بیمه شده است در حالی که ارزش اتوموبیل حدود ششصد هزار دلار یا کمی بیشتر بوده است. مساله کم کم پیچیده تر می شد.

وارد اداره پلیس که شدم خانم جونز برای دریافت غرامت هزار دلاری بابت نا امنی در دفتر سرهنگ حضور داشت. طبق قوانین ایالت این حق مسلم خانم جونز بود که در صورت وقوع جنایت نسبت به افراد زیر پانزده سال، از سوی دولت به خانواده مقتول غرامت پرداخت شود. اما این اقدام تنها دو روز بعد از وقوع حادثه کمی عجیب بود. سرهنگ از او فرصت خواست تا تحقیقات پلیس تکمیل شود.

طی سه روز بعد مدرک قابل ملاحظه ای به دست نیاوردم. کاملا مشخص بود که جنازه داخل اتوموبیل متعلق به نیک نیست اما هیچ مدرکی که بتوان به استناد آن علت این به ظاهر انفجار مشخص شود به دست نیامد. طبق قوانین ایالت پس از وقوع حادثه پلیس تنها پنج روز فرصت تحقیق روی پرونده را داشت. در نهایت روز جمعه با اعلام من مبنی بر عدم وضوح پرونده، رسما ختم تحقیق روی پرونده اعلام شد و با امضای من شناسنامه نیک باطل شده و خانم جونز صاحب 1000 دلار غرامت شد. پس از این پرونده من استعفا دادم.

هفته بعد در حالی که با همسرم در یکی از رستورانهای زنجیره ای که متعلق به آقای فردریک مشغول صرف شام بودیم. پسر بچه ای سیه چرده تمام حواس مرا به خود مشغول ساخت. ناخود آگاه به یاد آخرین پرونده ام افتادم. حس پلیس بودن ام تحریک شد مسئول رستوران نام و نشانی از پسرک نداد ظاهرا می ترسید... از روی مشخصاتی که خانم جونز داده بود معلوم بود که درست حدس زده ام.      او نیک جونز بود.

روز بعد خودم را با عجله به خانه خانم جونز رساندم تا خبر زنده بودن نیک را به او بدهم. خانه تقریبا نونوار شده بود. خانم جونز وقتی تمام صحبتهایم را شنید گفت: «برایم مهم نیست شما چه دیده اید... نیک جونز از نظر من مرده... به جای نیک، خواهر و برادرهاش و خودم زندگی می کنیم. اگر اون حادثه نبود آقای فردریک ما رو از خونه بیرون می کرد... اون موقع اهمیت داشت که نیک زنده باشد یا نه؟!»

 

 

« فقط هفتاد دلار» در جا داستانی

اين هم يکصدمين پست وبلاگ من؛ هوررا...35.gif ما هم به جمع صد تايی ها پيوستيم مثل علی دايی...

/ 19 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قطره

سلام...داستان واقعا جالب بود...اين روزا ديگه پول حرف اول و می زنه...فکر می کنی از اين خوونواده ها اينجا نيستن؟!!!شايد اتفاقايي فجيع تر از اين داستان در دور و بر ما می افته که از چشم ما دوره...خدا خودش به داد مردم برسه ...بعد از اين چی می خوادبشه خدا می دونه...تا بعد

نسيم

سلام ممنون كه سر زده بودي و از نظرت ممنون سعي ميكنم بردارم چند تا از كد ها رو و اينكه اپ كردم و منتظرتم

joojoo

سلام.ممنونم که بهم سر زدی.اميدوارم مثل هميشه موفق باشی...

maryam

سلام.بی خبر اپ می کنی.جالب بود.

joojoo

سلام عزيز. من آپ کردم . خوشحال ميشم بهم سر بزنی. موفق باشی.

نيلوفر

سلام . منم از آشنايی با شما خوشحالم ... صدمين پستتون رو هم تبريک ميگم ... ايشالله يه روز صد هزارمين يادداشت رو پست کنيد . داستانتونو آف می خونم . ممنون . شاد باشيد .

hasti

سلام ... ممنون که خبر نمی دی و آپ می کنی ... ممنون که غريبه شدم ... ممنون که ... صدمين پستت هم مبارک ...

رز

سلام آقا آريا ممنون به وب من اومديد شما هم وب قشنگی داريد موفق باشيد

يلدا

اين داستان هيچ حسي رو در من ايجاد نكرد فقط يه كم نه يكم نه خيلي گنگ شدم . همه چيز رو..پزشك قانوني گفته كه اون پسر خفه شده و اتومبيل عمدا سوزانده شده . نيك زنده است و در آخر هم مادرش مي گويد بود ونبودش فرقي نمي كنه واقعا نمي فهمم...