خاطرات يک پيرمرد(۱)


دو دقیقه واسه
خوندنش اکانت مصرف کنید


"... غروب که شد مهمونا همه رفتن و من تنها موندم کلی خسته شده بودم.آخه از صبح تا حالا هر کی می اومد انگشتشو میگذاشت رو اون سنگه و یه چیزی زیر لبش می گفت و با یه قیافه اخمو پا می شد می رفت...
از سر بی کاری روحم رو احضار کردم وقتی دیدمش فکر کردم اشتباهی شده اصلا شبیه خودم نبود. خلاصه نشستیم و کلی صحبت کردیم. می گفت: باید برم تو خواب پسرم و ازش تشکر کنم...
شب که شد یه مرخصی یه ساعته گرفتم و رفتم سراغ پسرم.شکل و شمایلشو که دیدم اعصابم خورد شد بی معرفت همه ریش هاشو زده بود... بیدار بود و داشت واسه اموال من نقشه می کشید:"... تا سر هفته برم شمال و اون زمینو بذارم واسه فروش... یه آپارتمان بخرم بدم اجاره... با باقی پولش هم یه 206 بخرم و..."
از روحم خجالت زده شدم ولی ناچار شال سبز دور گردنم رو مرتب کردم و وقتی خوابش برد رفتم تو خوابش و صداش کردم برگشت نیگام کرد اولش نشناخته بود...بعد که فهمید منم اشک ریخت و منو تو بغلش گرفت تنش بوی تن خودم رو می داد دلم واسش یه ذره شده بود چهل روز بود که اینقدر بهش نزدیک نشده بودم شونه هاش رو بوسیدم و لبخند زدم... بعد یادم افتاد که مرخصی ام داره تموم میشه دستی به موهاش کشیدم و از خوابش اومدم بیرون و زود خودم رو رسوندم خونه تازه ام. دیر وقت شده بود و وقت خواب بود... با خودم که فکر کردم دیدم باید قبل از اینکه بپوسم دست به کار بشم و یه نوشته ای، چیزی از خودم به جا بگذارم... پس از همین فردا شروع می کنم ...
تا این نکیر و منکر و دار و دسته اش نیومدن یه چرت بخوابم!!!... شب تون بخیر..."




/ 2 نظر / 3 بازدید
jimmy

دو دقيقه چيه بگو يه عمر...واسم خيلی عزيزی. داستان پيرمرد تا اينجا که حرف نداش...ميخوام بقيشو بخونم...قلم زيباييه... منتظر باقيشم. دوست دارم.

شــــبنم

خيلي متن زيبايي بود من كه لذت بردم.... اميدوارم امتحانات رو خوب داده باشي...با آرزوي موفقيت براي شما