اصلاحات مخفی

 <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

داستان کوتاه

 

محمد صبح اول وقت با دکتر شاهپور قرار داشت. اين از طرز لباس پوشيدن و راه رفتنش کاملا مشخص بود. در بين راه چند نفري که او را مي شناختند به تمسخر نگاهش مي کردند. از اين کارشان راضي نبود اما مصمم تر از آن بود که به اين چيزهاي بي اهميت توجه کند. او محمد پهلوی بود و هنگامی که ستاره بختش طلوع می کرد می دانست با این رعیت فرنگی که همواره «بدبختان اجنبی» می نامیدش چگونه برخورد کند او با همکاری دکتر شاهپور در حال برنامه ریزی انقلاب آتی ایران، «اصلاحات مخفی» بودند و افکار مردم برایشان اهمیتی نداشت. همچنین مي دانست دکتر اصل و نسب اشرافي ندارد و تنها فرزند عزت شاهپور، نامه رسان دربار محمدرضا است اما به کارش ايمان داشت می دانست او یک وکیل پایه یک است. ضمن اينکه او را شخص کارداني مي دانست به وفاداريش نيز ايمان داشت و بارها تاکيد کرده بود که زماني همه محبت هاي دکتر را جبران خواهد کرد. جلسه امروزشان از اهميت زيادي برخوردار نبود و مي دانست بيشتر به بررسي اوضاع و اخبار ايران خواهد گذشت.

به محض ورود به اتاق، دکتر به احترام به پا خواست. ساعت هشت و نیم صبح بود و دکتر تازه صبحانه اش را صرف کرده بود. مثل تمام جلساتشان دکتر ابتدا اوضاع و اخبار جدید ایران را برای «اعلیحضرت» تشریح کرد و سپس به بررسی هر کدام و ارائه نظر پرداختند. اعلیحضرت نیز در مورد هر کدام نظر خودشان را اعلام می کردند. گاهی خوشحال از روند «اصلاحات مخفی» خنده ای سر می دادند و گیلاس های خالی را به یکدیگر تعارف کرده و سر می کشیدند. و گاهی نیز ناراحت از وضع ایران با چهره ای افسرده آرزوی رفع مشکلات مردم را داشتند.

پس از بررسی اوضاع روز به بررسی روند شکل گیری انقلاب و پیشرفت کارشان در حالی که جزء دستور کارشان نبود پرداختند. اعلیحضرت از روند کار راضی بود و دکتر را به خاطر تلاشهایش تحسین می کرد. دکتر هم که بزرگترین افتخارش را آشنایی با حقوق ملت ایران می دانست جمله همیشگی اش را تکرار  کرد:«le lowa semova » یعنی قانون من ام.

ساعت حدود ده بود و اعلیحضرت میدانست که لحظات پایانی جلسه شان است اما شروع به تعریف از احوال گذشته کردند.

ساعت ده و نیم در اتاق باز شد و خانمی بی اجازه وارد اتاق شد. ابتدا اعلیحضرت از حضور بی اجازه وی خشمگین شدند اما انگار پرستار همه چیز را در مورد این دو ایرانی می دانست. خانم پرستار به فرانسوی گفت:« آقای شاهپور اینجا یک مرکز خصوصی درمان بیماران روانی در غرب پاریس است و شما بیمار این مرکز. من پدر شما را نمی شناسم و همینطور اصل و نسب این مرد را. پس بهتره قرصهایی که برایت آورده ام را بی هیچ مقاومتی بخورید... ضمنا این مرد رو هم به اتاقشون بفرستید.» و با تهدید ادامه داد:«سرپرستار اصلا موافق حضور بیماران در اتاق یکدیگر نیست. این برایتان دردسر ایجاد می کند...»

 

 

 

/ 23 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
komcholo

سلام داستانت مثه هميشه جالب بود و آخرش خلاف پيش بينيا به خاطر قالب هم ۱۰۰۰بار ملسی

قطره

سلام اگه دير شده معذرت می خوام.داستان هم قشنگ بود.موفق باشی.من آپ ديت هستم.خوشحالم که هنوز می نويسی.فعلاً بای.

بچه قلعه مرغي

سام عليک خوب می نويسی حال می ده يه سرم به ما بزن لینک تو تو وبلاگ کومچولوی رویایی دوست عزیزم دیدم امید وارم موفق باشی چاکر شوما .:. بچه قلعه مرغي .:.

banoyeordibehesht

داستانت قشنگ بود...به نظرات داستانگو توجه کن .خوب گفته

farhang

سلام با نمک بود. اما نفهميدم اين محمد پهلوی کيه! اين يارو رضا خله که پسر نداره.

farhang

داستان قبلی هم جالب بود البته می شد دراماتيک ترش کرد. مثلا وقتی نيک را در رستوران ديدی می توانست مشعول کار تميز کردن رستوران باشه. شما می توانستيد بعنوان يک کار آگاه بلافاصله او را بشناسيد چون قبلا عکسهايش در اختيارت قرار گرفته بود. نيک با اسم جعلی در رستوران فردريک کار می کرده ولی شما با زيرکی به اسم واقعی او پی می بريد مثلا با صدا نيک وقتی برای تميز کردن ميز شما می آيد خود را به اسم ديگری معرفی می کند اما وقتی دور می شود شما به اسم نيک صدايش می کنيد و او بر می گردد ولی بسرعت توسط فرديک به دفتر او خوانده می شود و همانجا از در عقب فراری داده می شود.

mani

دوست نازنین سلام وبلاگتان بسیا زیباست.از اینکه به کلبه عاشق تنهایی سر میزنی ممنونم . از این ناپرهیزیای خوبت ادامه بده. من همیشه منتظرت هستم ( دو چشم عاشق و منتظر )...! اگر دوست داشته میتونی به وب سایتم سر بزنی : http://www.geocities.com/mosi2004s راستی برای تبادل لینک میتونی بهم ایمیل بزنی. و به رسم عاشقی : بوس... بوس...بوس... ! -------------------------------------------------------------------------

farzaneh

سلام ميدونی ما هميشه غلط های املايی بزرگی بوديم .اصلا خود من شايد همين روزا دستمو کردم پشت کنتور و بعد پلپ سنگ قبرو کفن و خرما خدا رو چه ديدی.به روز شدم بيا!

پانيا

داستان خيلی جالبی بود و فرود زيبايی داشت.

shahab

سلام. داستان با يک نمايه جالب و هدفی مخفی شروع و در پايانی مناسب به افشای رمز خود میپردازد. خوب بود. اما آيا يک داستان واقعی بود يا تخيلی؟ پيروز باشی.