ضربه آخر

برداشتي آزاد از نمايشنامه الفباي ضربه ها - هاينريش بل

صداي چند ضربه به ديوار؛ ژان به ياد ضربه های يوليوس افتاد. ضربه هايی که هر نیمه شب از سلول او و سلول دست راستی اش که متعلق به يک کشيش بود شنيده می شد: سئوالاتی که يوليوس می پرسيد و کشيش جواب می داد و پرسش های کشيش از اعتقادات يوليوس.
آن اوايل ضربه ها وحشتناک بودند اما بعدا ژان به آنها عادت کرده بود:سئوالات یولیوس سئوالات خودش بود. در همین فکر بود که همسرش ماری وارد اتاق شد در دستانش پاکتهای حاوی آرد بود. ماری می خواست برای مراسم مذهبی فردا فطير تهيه کند. از يکی از پاکتها کمی آرد روی زمين ريخت.
ژان ديوانه وار فرياد زد: آرد رو زمين نريز...
ماری: متاسفم.
ژان: این همون آردیه که یولیوس به خاطرش اعدام شد. من نمی تونم شاهد حروم شدن آرد باشم.
ماری:من رو ببخش... آرد زیادی هم نیست
ژان: آردی که یولیوس دزدیده بود از نصف این هم کمتر بود
ماری: آره. درسته... من کارم خیلی زیاده اصلا حواسم سر جاش نیست.
زن اين را گفت و به آشپزخانه رفت.
ژان دوباره در افکارش غرق شد.ضربات کشيش در شب آخر در گوشش نجوا ميکرد:«یولیوس گناهان تو بخشیده شده اند»
یولیوس:«می دانم»
کشیش:«خالق آسمانها گفته آن کس که به من ایمان آورد هستی خواهد یافت اگر چه مرده باشد.»
یولیوس:« ایمان دارم.»

ادامه دارد

/ 2 نظر / 2 بازدید
farzaneh

سلام.ممنونم از محبتاتون