بی عنوان

در عمق تاريکی جنگل از صدای زوزه باد به وحشت افتادم بی اختيار پا به فرار گذاشتم. صدا نزديک و نزديکتر می شد. يک لحظه ايستادم. ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود نگاهی به اطراف انداختم در يک لحظه هيولاي سياهی را روبروی خود ديدم خواستم خود را پنهان کنم ولی موجود ترسناک امانم نداد. نگاهی به آسمان انداختم ماه در نهايت درخشش خود بود اما زمين در تاريکی مطلق فرو رفته بود.
روی زمین چمباتمه زدم و از زور ترس آرام آرام گریستم لحظه ای بعد احساس کردم دستی به شانه ام خورد. تپش قلبم از ترس چند برابر شده بود. به آرامی سر برگرداندم اما چيزی نديدم حتی هيولا را.آرام برخاستم.ناگهان زير پايم خالی شد انگار که در چاهی فرو رفته باشم.از ترس فرياد بر آوردم...
از صدای فرياد خود از خواب پريدم...

/ 0 نظر / 5 بازدید