عشق فوتبال

داستان کوتاه

از اول صبح دلشوره عجیبی داشتم انگار می دانستم آن اتفاقی که مدتها پیش مریم قولش را داده بود امروز عملی می شود. همین طور هم شد. تا وارد دبیرستان شدم مریم با خوشحالی به سراغم آمد و گفت:« شقایق امروز بعد ازظهر تیم استقلال تو سالن وحدت تمرین داره!...» همه چیز درست شده بود.  برادر مریم مسئول حراست سالن وحدت بود و مطمئن بودیم که ما رو به محل تمرین تیم محبوبمون راه میده. حالا فقط باید تا بعدازظهر صبر میکردم  لحظه ها مثل سال میگذشت. بالاخره ساعت چهار شد و من به بهانه کتابخانه رفتم دنبال مریم تا با هم بریم سالن وحدت. مسیر خیلی طولانی بود. وقتی رسیدیم محمد برادر مریم اجازه نداد بریم تمرینات رو از نزدیک ببینیم ولی با کلی خواهش و تمنا راضی شد که بعد از تمرین فوتبالیست مورد علاقه مون رو ببینیم. تمرین دو ساعت طول کشید. تو این دو ساعت دل تو دلم نبود. بالاخره تمرین تموم شد و بازیکن ها یکی یکی از ساختمان خارج شدن. وحید میرزایی هم بین بازیکن ها بود. همین که از سالن خارج شد موبایلشو روشن کرد و به سمت ماکسیما سفید رنگش رفت و محمد بنا به قولی که داده بود ما رو به آقای فوتبالیست معرفی کرد. وحید خیلی محترمانه برخورد کرد و کارت ویزیت امضا شده خود را به من و مریم داد و بعد شروع به صحبت با ما کرد. محمد به بهانه ای مریم را از بین ما جدا کرد. حالا من و او تنها شده بودیم. وای که چه لحظه با شکوهی بود. حدود نیم ساعت با هم صحبت کردیم اما برای من مثل یک لحظه گذشت. نمی دانم چطور شد که شماره تلفنم را خواست. من هم بی اختیار شماره را دادم و گفتم:«منتظر می مونم.» گفت:« می دونم.»

از اون روز همه اخبار مربوط به وحید رو دنبال می کردم و همیشه منتظر تلفنش بودم. هر روز زنگ می زد و لااقل نیم ساعت صحبت می کردیم. وای که چه روزهای خوبی بود اصلا رو زمین بند نمی شدم داشتم پر در می آوردم.

رفته رفته بیشتر بهش وابسته شدم. هر چی می گفت با جون و دل قبول میکردم. برای من هم خیلی رویایی بود که تنها معشوقه مردی باشم که همه دخترهای شهر آرزوشو دارن. تا اینکه ازم خواست تو جشن تولدش شرکت کنم. باورم نمی شد. به هزار زحمت پدر و مادرم را راضی کردم و رفتم. تو جشن گل سرسبد مجلس بودم و به هر بهانه ای وحید زیبایی بیش از حدم را می ستود و این باعث غرورم بود. همه چیز عالی بود. ساعت که از دوازده گذشت کم کم از خیل مهمانها کاسته شد. من هم خودم را جمع و جور کردم تا برگردم خونه و چقدر دوست داشتم او مرا به خانه برساند بجز دو سه نفر از هم تیمی هایش همه رفته وقتی خواستم از او خداحافظی کنم دستم را گرفت و به کناری کشید وبا چرب زبانی گفت:«سرورم امشب را مهمان این حقیر باشند.» اول فکر کردم شوخی می کند اما وقتی دیدم مثل کنه ولم نمی کنه پی به همه اهداف شومش بردم. باور کردنی نبود. اسطوره اخلاق فوتبال و این حرکت؟! با تمام توانم او را از خود راندم و پا به فرار گذاشتم...

***

دیگه همه وبلاگی ها زدن تو تریپ داستان. این هم دوتا داستان خوب:عشق نفرینی  و داستان عشق

ضمنا من همون آریا هستم ها...

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
shahab

ممنون که آمدی. باز هم خواهم آمد

Effat Joon

سلام ، اين آخری آخرش بود . احسنت !

babakjordan

راس ميگی. من که اصلا بازيکنا رو نميشناسم. اما همشون اينوطرين.

طلوع

سلام ممنون که تولدمو تبريک گفتی هميشه شاد و خوش باشی :)

ali akbarzadeh

سلام دوست خوبم خوشبختانه قصه به خير گذشت وابجی اغفال نشد باتشکر خرس مهربان

داستان‌گو

من از بابت لينك داستان‌گو كه در صفحه‌اتان گذاشته‌ايد، بسيار سپاس گزارم/.

داستان‌گو

خب، خواندم/ شبيه پاورقي‌هاي مجلات خانواده‌گي بود/ رگه‌هاي كم‌رنگي از يك نوينسده‌ي خوب در داستان‌ت ديدم/ منتظر داستان‌هاي بعدي و بهترت هستم/.

maysam

سلام من تازه کار هستم چند تا سوال داشتم ۱ . چطوری ميتونم عکس به وبلاگ اضافه کنم ۲. چطوری ميشه تو وبلاگ گذشته تغيير داد يا حذف کرد مرسی از کمکت. ميثم